تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
يهودى برجست و سر امام برداشت و گفت يا ابا عبد اللّه ! من مولاى توأم و از دل پاك مسلمان شده‌ام . أشهد أن لا إله الا اللّه و اشهد انّ محمدا رسول اللّه و انّ عليا ولى اللّه اى سيّد فردا پيش جدّت بر ايمان من گواهى ده ، يزيد گفت اكنون كه دانستى تو را بخواهم كشت مسلمان مىشوى ؟ گفت اى يزيد من از حسين بن على « عليه السلام » فاضلتر نيستم . او را فرمودى كه بكشتند مرا هم بفرما تا به قتل آرند و اميدوارم كه به حكم المرء مع من أحبّه مرا با زمرهء شهداى كربلا برانگيزند و در ميان ايشان حشر كنند ، يزيد حكم كرد تا آن نو مسلمان را شهيد كردند . و در كتاب ديگر مذكور است كه ، ترسائى به ايلچىگرى از جانب قيصر روم آمده بود و جهت يزيد تحفه‌ها و هديّه‌ها آورده در آن محفل بود چون سر امام حسين « عليه السلام » را ديد آهى از دل پردرد بركشيد و گفت : اى يزيد ! من در ايّام حيات پيغمبر « صلى اللّه عليه و آله » به رسم تجارت به مدينه رفته بودم و مىخواستم كه وى را هديّه‌اى برم از صحابه پرسيدم كه : حضرت رسالت چه چيز دوست مىدارد ؟ گفتند : به بوى خوش مايل است من دو نافه مشك و قدرى عنبر اشهب برداشته به خدمت وى رفتم و وى در خانه امّ سلمه بود . درآمدم و جمال آن حضرت را مشاهده نمودم از نور رخسارش چشم مرا روشنى بيفزود ، و دل من وابسته محبّت او گشت ، بر وى سلام كردم و آن عطرها را پيش وى نهادم گفت : اين چيست ؟ گفتم محقّر هديه‌اى است كه به خدمت شما آورده‌ام .
پاى ملخى نزد سليمان بردن * عيب است و ليكن هنر است از مورى
حضرت رسالت فرمود : كه نام تو چيست ؟ گفتم عبد الشّمس گفت : تو را عبد الوهّاب نام كردم و اگر اسلام قبول كنى هديّه تو را قبول كنم . من نيز در نگريستم دانستم كه اين آن پيغمبر است كه حضرت عيسى ما را از وى خبر داده .
عيسى به نام او چو به ايّام مژده داد * از يمن نام نفسش جان را به مرده داد
فى الحال ، بر دست وى ايمان آوردم و به روم بازگشته دين خود پنهان داشتم ، و حالا چند سال است كه من با پنج پسر و چهار دختر همه مسلمان در ميان روميان مىباشيم . و
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 475 | ملا حسين كاشفى سبزوارى