بيزارم ز دشمنان ايشان ، و تولّا دارم به دوستان ايشان پس خود را در پاى شتر امام زين العابدين « عليه السلام » انداخت و در خاك مىغلطيد و گفت : خدايا اگر توبهء مرا قبول كردى و از من خشنود گشتهاى ، جانم بردار ! و دعاى آن پير با قضاى ملك قدير موافق افتاد و نعرهاى زد و فى الحال جان بداد . خروش از اهل بيت برآمد و امام زين العابدين ( ع ) با همه خواتين بر وى بگريستند .
پير در كوى محبّت جان بداد * جان براى وصلت جانان بداد
چون ز سرّ دوستى آگاه شد * با شهيدان در زمان همراه شد
راوى گويد : كه اوّل روز سرها را به دروازه درآوردند از بسيارى مردم كه به نظاره و تماشا آمده بودند نماز ديگر به كوشك يزيد رسيدند . يزيد امر كرده بود كه تا كوشك وى را بياراستند و پردههاى زنبورى درآويخته و تختى از ساج و عاج موصل گردانيده و به زر و جواهر مكلّل ساخته ، در يك صفّه نهادهاند و ديباى رومى و ششترى بر وى افكنده و كرسيها بر حوالى تخت وضع كرده و امراى شام بعضى نشسته برخى ايستاده ، چون شمر با آن دو امير ديگر برسيد ، حكم شد كه درآيند و سرها و أهل بيت را در آورند چون أهل بيت را درآوردند . و ايشان را در يك صفّه كوشك جاى دادند و پردهاى از پيش صفّه درآويختند و سرها را درآورده ، در پيش تخت بداشتند . يزيد سر يك يك را مىديد و احوال صاحب آن سر مىپرسيد تا بر تمام سرهاى سروران دين اطّلاع يافت . بعد از آن گفت : سر امام حسين بياوريد . شمر مرد غدّار و پرحيلهاى بود سر امام را به بشير بن مالك داد تا پيش برد و با او گفت : رجزى بخوان و به قتل امام حسين مباهات كن و از يزيد صلهء نيك طلب كن . غرض شمر آن بود تا مزاج يزيد را دربارهء قاتلان امام حسين ( ع ) معلوم كند . بشير سر مبارك امام را پيش تخت برد و اين رجز آغاز كرد كه : « املاء ركابى فضّة و ذهبا » پر كن چهار پايان مرا از زر و نقره « انّى قتلت الملك المحجّبا » به جهت آنكه بكشتم پادشاهى بزرگوار « قتلت خير النّاس أمّا و ابا بكشتم كسى را كه بهترين مردم بود هم از جهت مادر و هم از جهت پدر . و بيتى چند ديگر كه مشتمل بر شرف نسب و كثرت حسب امام حسين بود ، فرو خواند . يزيد از اين سخن در خشم