تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
اى شمع بيا تا من و تو زار بگرييم * كه احوال دل سوخته هم سوخته داند
زرير گفت : حاشا كه من از مخالفان باشم و من حالا از دست قاتلان امام حسين « عليه السلام » جان به صد حيله بيرون آورده‌ام و از خوف معاندان روى بدين مشهد پاكيزه كرده پس صورت حال به تمامى بازگفت و جراحتهاى خود بديشان نمود و به اتّفاق به مصيبت أهل بيت مشغول شدند . و تأسّف مىخوردند كه كاشكى ما در كربلا مىبوديم تا جانها نثار شهدا مىنموديم يا انتقام از قاتلان حسين « عليه السلام » مىكشيديم . زرير گفت : حالا هم انتقام مىتوان كشيد القصّه زرير مالهاى خود را همه اسب و سلاح خريد و صد و ده تن با وى بيعت كردند و روز جمعه هنگام نماز خروج كردند و خطيب را به قتل رسانيده داروغه را بدست آوردند و قصّه ايشان در كتابى علىحده مذكور است . امّا چون خبر آن لشكر و آوردن سر آن سرور به دمشق رسيد ، حكم شد تا شهر را آزين بندند و مردم شهر به تماشاى ايشان بيرون روند . در كنز الغرائب آورده ، از ابو العباس كه از سهل ساعدى « رضى اللّه عنه » نقل مىكند كه من به تجارت به ولايت شام رفته بودم ، روزى در حوالى دمشق به دهى رسيدم ، مردم شادى مىكردند و دهل مىزدند . با خود گفتم مگر اين مردم را عيدى هست ؟ وراى عيدهاى مقرّر از يكى حال پرسيدم گفت : اى شيخ مگر اعرابئى ؟ گفتم من سهل ساعدىام مصاحب حضرت رسول ، آن كس آه سوزناك از سينه برآورد و گريه در گرفت و گفت : عجب است كه در اين تعزيت از آسمان خون نمىبارد و از اين مصيبت زمين اهل آن را فرو نمىبرد گفتم : كدام ماتم است ؟ گفت : خبر ندارى ؟
آسمان از جبهه إكليل مرصع برگرفت * ترك گردون ماتم آن شاه را از سر گرفت
زهره همچون چنگ گيسوهاى خود را بازگرد * پس بناخون چهره بخراشيد و افغان در گرفت
گفتم : روشن‌تر از اين بگوى . گفت : اين سر امام حسين « عليه السلام » است كه اهل عراق به سوى يزيد هديه فرستاده‌اند و مردم شام فرح و شادى مىكنند ! گفتم : آن سر را از كدام دروازه به شهر در مىآورند ؟ گفت : از باب ساعات ، پس در پيش دويدم و بسى رنج كشيدم تا خود را به ميانهء شتران أهل بيت رسانيدم . بر نيزه سرى ديدم كه به سر