سر دفتر خاندان شر عم * بگزيدهء حضرت خدايم
نىنى كه غريب و مستمندم * مظلوم و شهيد كربلايم !
پير ديرانى ، كه اين سخنان استماع نمود فى الحال مريدان خود را طلبيد و ايشان هفتاد تن بودند و صورت حال با ايشان بار گفت : ايشان فرياد بركشيدند و جامهها بدريدند و به اتّفاق پيش امام زين العابدين « عليه السلام » آمده ، به يك بار زنّارها بريدند و كلمهء شهادت بر زبان رانده دست و پاى امام « عليه السلام » را ببوسيدند و گفتند : يا بن رسول اللّه اجازت فرماى ، تا از دير بيرون رفته شبيخون بر اين لشكر زنيم و دل خود را از اين ناكسان دون و مدبّران ملعون خالى كنيم . حضرت امام زين العابدين « عليه السلام » فرمود ، كه جزاكم اللّه خيرا خداى تعالى شما را جزاى خير دهاد ايشان دمبهدم سزاى خود خواهند ديد و به پاداش خود خواهند رسيد
ظالمان را به كردگار سپار * تا جزاشان دهد به زارى زار
امّا چون روز شد سرها و اهل بيت را از دير بيرون آورده روى به راه عسقلان آوردند ، و منازل و مراحل طى مىكردند تا به شهر عسقلان رسيدند يعقوب عسقلانى از امراى شام كه در حرب امام حسين حاضر شده بود و حالا با اين لشكر همراه آمده و حكومت اين شهر تعلّق به وى داشت ، به فرمود : تا شهر را آئين بستند و مطربان آغاز سرود كرده بر غرفه نشستند و مجالس خمر آراسته شادى و نشاط مىكردند و آن سرها را با أهل بيت گرد شهر برمىآوردند جوانى بازرگان كه او را زرير خزاعى گفتندى ، آن روز در بازار عسقلان ايستاده بود . طرب و بهجت مردمان مىديد و از هر طرف آواز مبارك باد مىشنيد از كسى پرسيد كه آراستن شهر را سبب چيست ؟ و اين همه مسرّت و فرح از كجا است ؟ آن كس گفت مگر تو غريبى ؟ گفت : آرى ديروز بدين شهر رسيدم و امروز چنين حالتى ديدم ، موجب اين حال ندانم كه چيست ؟ آن كس جواب داد كه جمعى از مخالفان يزيد كه در عراق علم ياغىگرى برافراشته بودند و رسم مطاوعت فروگذاشته ، امراى شام و عظماى كوفه ايشان را به قتل رسانيدهاند و اين سرهاى ايشان است كه بر سر نيزه كرده ، گرد شهر مىگردانند و اين عورات را كه در هوادج مىبينى