تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 466

مساهمون:

ص٤٦٦
رشتهء موى حسين آغشته شد در خاك و خون * چشم شب كو ، تا بر آن مشگين رسن بگريستى
يوسف مصرىّ ما را جامه پرخون شد كجا * ديدهء يعقوب تا بر پيرهن بگريستى
كوه را گر گوش بودى تا شنيدى ناله‌ام * با همه سنگين‌دلى ، كوه از حزن بگريستى
طفل خُرد شهربانو تشنه لب شد آب كو * تا بدان لب تشنهء شيرين دهن بگريستى
پير ترسا ، از استماع اين سخنان بيهوش شد و چون به هوش آمد از آن عماريها و اهالى آن نشانى نديد . برخاست و از آن خانه بيرون دويد قفلى كه آن مدبّران بر در زده بودند درهم شكست و به خانه درآمده قفل صندوق را بگشاد و پيش صندوق در خاك غلطيده ، بسيار بگريست . پس سر آن سرور را بيرون آورده ، به مشك و گلاب بشست و بر سر سجّاده ، نهاده و دو شمع روشن كرده پيش آورده و از دور به زانوى ادب در آن سر نظاره مىكرد و به گريه و زارى مىگفت : اى سر سروران عالم ! و اى مهتر مهتران بنى آدم ! گمان مىبرم كه تو از آن جماعتى كه وصف ايشان در تورات موسى ( ع ) ديده‌ام و در إنجيل عيسى عليه السلام خوانده‌ام . به حقّ آن خدائى كه تو را اين جاه و منزلت داده كه محرمان سراداقات عصمت به زيارت تو مىآيند و خاتونان سرا پرده نبوّت براى تو زارى مىنمايند كه ما را خبر كن چه كسى ؟ فى الحال به فرمان حضرت ذو الجلال سر امام « عليه السلام » به سخن درآمد و گفت : اى پير أنا مظلوم . من ستم رسيده‌ام أنا مغموم من غمديده‌ام ، أنا مهموم من محنت كشيده‌ام ، أنا مقتول من به تيغ دشمنان كشته شده‌ام أنا غريب من از خانمان آواره گشته‌ام .
منم خسته بيدلى ، ناتوانى ، * نه يارى ، نه كارى ، نه خانى ، نه مانى ،
اسيرى ، غريبى ، شهيدى ، حزينى * نه همراه يارى نه از كس أمانى
پير گفت : كه زدنى : زياده كن سر امام حسين « عليه السلام » گفت : اى پير از حال حسب و نسب مىپرسى ، يا از سوز تشنگى و تعب سؤال مىكنى ؟ اگر از نسب مىپرسى أنا ابن النبىّ المصطفى ( ص ) من پسر پيغمبر برگزيده‌ام . أنا ابن الولىّ المرتضى ( ع ) من پسر ولى پسنديده‌ام .
من نور دو چشم مصطفايم * فرزند علىّ مرتضايم