شبيخون آرد كارى نتواند كرد .
راوى گويد : كه شمر به در دير آمده نعره زد پيرى كه سر حلقهء أهل دير بود به بالاى بام برآمد و نگاه كرد لشكرى ديد گرداگرد دير ، سوار ايستاده و شمر در پيش نعره مىزد پرسيد كه اين چه لشكر است و شما چه كسانيد ؟ شمر گفت : ما از ملازمان پسر زياديم و از كوفه به دمشق مىرويم پير گفت به چه مهمّ : متوجه شام شدهايد ؟ گفتند : در عراق شخصى با يزيد ياغى شده بود ما به حرب وى رفتيم و او را با كسان وى كشتيم و اينك سرهاى ايشان را بر سر نيزه كردهايم و اهل بيت او را نيز آوردهايم ، تا پيش يزيد رويم . پير نگاه كرد سرها را ديد بر سر نيزه ، گفت : سر مهتر آنها كدام است ؟ اشارت به سر امام حسين « عليه السلام » كردند . پير در نگريست هيبتى از آن سر در دل وى افتاد گفت : گرد دير من چرا آمدهايد ؟ شمر گفت : شنيدهايم كه جمعى اتّفاق كردهاند كه بر ما شبيخون آورند و سرها و اسيران را از ما بازستانند مىخواهيم كه امشب به دير تو آئيم پير گفت :
شما لشكر بسياريد و دير من گنجايش چندين مردم ندارد سرها و عورات را به دير من درآريد و گرداگرد ، دير را فرو گرفته آتشها برافروزيد و هشيار و بيدار باشيد تا از شبيخون ايمن گرديد و دزدان اگر بيايند و مطلوب خود را نبينند بازگردند و كسى خود بر اين دير دستى ندارد . شمر گفت نيكو مىگوئى پس سر امام حسين « عليه السلام » را در صندوقى مستحكم نهاده قفل محكم بر آن زدند و هر كه را از لشكريان گفتند كه همراه صندوق به دير درآئيد و شب آنجا باشيد هيچ كس قبول نكرد ، چه از قضيّه ابو الحنوق ترسيده بودند اين قدر كردند كه صندوق را به دير درآوردند و در خانهاى مضبوط كرده قفل گران بر در آن خانه زدند و از آن دير بيرون برفتند و امام زين العابدين « عليه السلام » با اهل بيت درآمدند و پير ديرانى ايشان را به منزل نيكو فرود آورد ، و صندوق را در خانهاى كه نهاده بودند ، گرداگرد آن خانه مىگرديد و مىخواست كه سر مبارك امام حسين « عليه السلام » را از نزديك ببيند ناگاه ديد كه آن خانه كه صندوق دروست بىشمع و چراغ روشن شده ، پير متعجّب گشت و گفت : آيا اين روشنى از كجاست ؟ قضا را پهلوى آن خانه خانهاى ديگر بود و روزنى در اين خانه داشت . پير بدان خانه درآمد و از
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 464
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٤٦٤