روزنه مىنگريست ديد كه آن روشنى هر ساعت زياده مىگردد تا به حدّى كه هيچ ديده تاب مشاهدهء آن نور نداشتى .
دردا ! كه هيچ ديده ندارد درين جهان * تاب اشعّه لمعات جمال تو
آنجا كه كرد با رقه نور او ظهور * گو عقل دم مزن كه نباشد مجال تو
القصّه بعد از غلبه نورانيّت سقف آن خانه بشكافت و عمارى نازل گشته از آن ، خاتون خوبروئى بيرون آمد با كنيزان بسيار كه نه به جوارى دنيا ما نستندى ، و منادى ندا مىزد كه طرقوا طرقوا ، راه دهيد راه دهيد مادر همه آدميان ، يعنى حوّا صفيّة اللّه را و به همين دستور حرم محترم خليل اللّه ساره مادر اسحاق و هاجر والده اسماعيل فرود آمدند آنگه راحيل مادر يوسف و صفورا دختر شعيب و كلثوم خواهر موسى و آسيه زن فرعون دغا و مريم مادر عيسى على نبيّنا و « عليهم السلام » فرود آمدند ناگاه خروشى برآمد و عمارى در رسيد در و خديجه كبرى و بعضى از ازواج طاهرات حضرت رسالت « صلى اللّه عليه و آله » نزول فرمودند : سر را از آن صندوق بيرون آوردند و يك يك زيارت كردند . ناگه ناله و زارى عظيم پيدا شد و عمارى نورانى پديد آمد و يكى بانگ بر پيرتر سازد ، كه از اين سوراخ نگاه مكن كه خاتون قيامت مىآيد .
پير از غايت حيرت بى خود شد و چون با خود آمد حجابى در پيش نظر وى بود كه كسى را از آن زنان نمىديد . ولى خروش و فغان و فرياد ايشان مىشنيد و آواز يكى از آن زنان مىآمد كه السّلام عليك اى مظلوم مادر ، و اى شهيد مهموم مادر ! و اى غريب مغموم مادر ! و اى نور ديدهء من ! و اى فرزند پسنديده من ، غم مخور كه من داد تو از خصمان بستانم و شعله غصّهء تو را به آب انتقام بنشانم .
و در اخبار آمده است كه فاطمه « عليها سلام » در آن شب بيتى چند در مرثيه آن امام مظلوم فرو خواند كه خروش از خاتونان تتق عصمت برآمد و مضمون بعضى از كلمات از فحواى اين ابيات معلوم مىتوان كرد .
گر به نسبت ابر نيسان همچو من بگريستى * چشم پروين بر سحاب قطره زن بگريستى
كاشكى صد ديدهء بودى مردم چشم مرا * تا به صد ديده بر آن فخر ز من بگريستى