پديد آمد ، خود را بهنجار آواز به پاى آن درخت رسانيد و با آنكه چشم نداشت ، سر بالا كرده توجّه به درخت نمود قضا را قطرهاى خون گرم در چشم وى چكيد و آن چشم روشن گرديد . دختر در نگريست مرغى ديد كه قطرات خون از بال او مىچكيد ، ناگاه قطرهاى بر دست او چكيد گيرا شد . دست فرا پيش داشت تا قطرهء ديگر بر دستش چكيد در چشم ديگر ماليد ، آن نيز روشنائى يافت . قطرهء ديگر فرا گرفت و در دست ديگر ماليد متحرّك شد . قطرهاى در پاى ماليد روان شد دختر تندرست و روشن چشم برخاست گرد باغ مىگشت و به هر طرف طواف مىنمود . پدرش بازآمد ، زنى ديد كه گرد باغ مىگردد ، به خيالش نرسيد كه آن زن ، دختر او تواند بود . پرسيد كه اى زن تو كيستى ؟ من در اين پاى درخت دخترى داشتم نابينا و شل و اعرج ، او كجا رفت ؟
دختر نزد پدر آمده گفت : يا أبتاه أنا ابنتك اى پدر منم آن دختر تو كه معلول و مبتلا بود ، پدر از شادى بيهوش شد و بعد از زمانى كه با خود آمد كيفيّت آن قضيّه درخواست نمود دختر تمام حكايت بازگفت ، و پدر را به زير آن درخت كه مرغ بر آنجا بود برد ، يهودى نگاه كرد مرغى ديد با پروبال خونآلوده ، گفت : ايّها الطيّر المبارك ما حالك ؟ اى مرغ همايون بال فرخنده فال ، خجسته مآل اين خون بر بال تو چراست ؟ و اثر صحبت در آن از كجاست ؟ مرغ به الهام الهى جهت آن كه سبب هدايت يهودى گردد گويا شد ، و به زبان فصيح گفت : ما جمعى طيور ديروز برخاستيم تا به طلب آب و دانه رويم هر مرغى به گوشهاى بيرون رفتند ، نيمروز بود كه از غايت حرارت هوا اكثر ايشان بر درختى كه در فلان باديه بود جمع شده ، هر يك از آنچه خورده بودند خبر مىدادند ، ناگاه ندائى رسيد به ما كه اى مرغان امام حسين « عليه السلام » از تاب آفتاب كربلا بريان شده و شما پناه به سايه آوردهايد ؟ أهل آسمان و زمين به ماتم و مصيبت مشغولند و شما در غم آب و دانه ماندهايد ؟ ما به الهام الهى به جانب كربلا روان شديم و چون رسيديم امام را شهيد كرده بودند ، و هنوز خون از بدن شريف وى مىرفت . ما جمله بر او بگريستيم و خود را بر او افكنديم و پروبال خود را در وى ماليديم ، اين ، آن خون است كه از بال من مىچكد ، و هر جا كه قطرهاى از آن برسد خير و بركت پديد آيد . يهودى كه اين سخن بشنيد گفت : اگر
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 448
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٤٤٨