هر ميوهاى كه بود ز بستان مرتضى * همچون شكوفه بر سر هر خار ريختند
آن سرو بوستان ولايت ز پا فتاد * حوران ، سرشك بر گل رخسار ريختند
مرغان كربلا ز پى ماتم حسين ( ع ) * خون بر لب فرات ز منقار ريختند
روى عالم به غبار اندوه تيره ، و چشم فلك از دود آه غمزدگان ز منقار خيره گشت .
نور الأئمّه آورده كه : « در آن ساعت عرش عظيم به لرزيد و كرسى وسيع از جاى به جنبيد ، آسمان خون شفق در دامن ريخت . زمين غبار حيرت بر فرق روزگار بيخت .
درياها در جوش و ماهيان در خروش آمدند و مرغان فرياد برگرفتند ، فى الحال كبوترى سفيد از هوا درآمد و در خون امام حسين « عليه السلام » غلطيده پروبال خود را سرخ ساخت . و پرواز در گرفت ، پران پران به مدينه گرداگرد روضهء رسول « صلّى اللّه عليه و آله » مىپريد و قطره ، قطره از پروبال وى خون مىچكيد ، و اهل مدينه در آن صورت حيران بودند و در حل آن عقده . تأمّلات مىنمودند . تا بعد از چند روز خبر واقعهء امام حسين « عليه السلام » رسيد . دانستند كه آن مرغ نامهء حال شهيد كربلا بر پروبال شكستهء خود بسته ، جهت اعلام به سر روضه سيّد أنام آمده بود .
به نامهاى كه برد مرغ اگر نويسم حال * ز سوز واقعهء من به سوزدش پروبال
قضيّه خون آلودگى مرغان در كربلا بسيار است و از جملهء آن در كنز الغرائب آورده كه ، يهودى دخترى داشت جميله نام ، ناگاه مرضى بر وى طارى شده ، هر دو چشمش نابينا گشت و امراض و علل ديگر نيز وى را گرفت ، چنانچه دست و پايش از كار برفت ، پدرش را در خارج شهر بوستانى بود . وى را جهت تبديل مكان و تغيير آب و هوا بدان موضع برد كه شايد هواى آنجا بعضى از بيماريهاى او را زايل گرداند . دختر در آن بوستان ساكن شد و پدرش دائم پيش وى مىبود و او را به انواع سخنان تسلّى مىفرمود :
روزى پدر به ضرورت متوجّه شهر شد و دختر را تنها در باغ گذاشت و قضا را مهمّ پدر فيصلى نيافته ، يهودى آن شب در شهر بماند و دختر در زير درختى تنها شب گذرانيد و على الصباح از درخت ديگر آواز مرغى شنيد كه زار زار مىناليد و دختر نيز از بيمارى خود نالان بود ، چون نالهء مرغ استماع نمود به جانب او ميل كرده دردى عجيب در دل او