دليران را با خاك يكسان كرد و هر بار كه از تاختن فارغ مىشد به معركه مىآمد و مبارز مىخواست و در اين نوبت كه قاسم طلب مبارز كرد عمر سعد ازرق دمشقى را كه سپهسالار بعضى از لشكر شام بود بخواند پس گفت : اى ازرق ، هر سال از يزيد ده هزار دينار ميستانى . و طنطنه شجاعت باسماع دلاوران شام و عراق مىرسانى چرا بيرون نمىروى و كار اين جوان را فيصل نمىدهى ؟ ازرق گفت اى عمر اين سخن از تو غريب است كسى را كه در ولايت مصر و شام با هزار سوار برابر گرفته باشد به حرب كودكى مىفرستى و مىخواهى كه نام و ناموس مرا در هم شكنى ؟ مرا ننگ آيد با وى محاربه كردن . عمر سعد بانگ بر او زد كه اى مدبّر زبانت لال باد اين پسر حسن مجتبى است و نبيرهء حضرت مصطفى است و فرزند زاده شير خدا است به خداى ، كه اگر ضرورت تشنگى و درماندگى نبودى او را عار آمدى كه با ما سخن گفتى . برو و بهانه ميار ، تا نزد يزيد محترم و پيش پسر زياد محتشم گردى .
ازرق گفت : اگر اعضاى مرا ريزه ريزه سازند ، به حرب وى بيرون نروم امّا چون مبالغه دارى مرا چهار پسر است همه شجاع و دلاور ، يكى را بفرستم تا به ميدان رفته سر وى را بياورد و دل تو را از اين انديشه فارغ دارد . پس پسر مهتر را بخواند و از مركب خود فرود آمده او را سوار كرد و شمشير خود در ميان وى بست پسر أزرق با زره تنگ حلقه و خود فولادى و صاعين و ساعدى زرّين روى ، به ميدان نهاد . كمر از زر سرخ بر ميان بسته و نيزه خطى هجده ذرع در دست گرفته به آراستگى تمام به جولان درآمد و بر قاسم حمله كرد . قاسم كه او را بدان شكوه و آراستگى بديد به مقدار ذرهاى نينديشيده بانگ بر مركب زد و پيش حملهء او بازرفته نيزه حواله سينه او كرد وى سپرى از فولاد به پيش روى آورد و نيزه قاسم بر سپر آمد و سنانش بشكست قاسم را خشم گرفته نيزه بيفكند و تيغ بركشيده به وى درآمد و او نيز نيزه بينداخت و تيغ از نيام برآورده حوالهء قاسم كرد قاسم سپر پيش آورد تيغ پسر ازرق سپر قاسم را دو نيمه ساخت و پشت دست قاسم مجروح گشت امّا محمّد انس از لشكرگاه امام حسين « ع » ديد . كه قاسم سپر ندارد از جاى برجست و سپرى محكم فراخ دامن به وى رسانيد ديد . كه قاسم را بر پشت دست
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 405
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٤٠٥