تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
قاسم گفت : اين يادگار پسر توست و مىخواهم كه تو را شربتى از اين تيغ بچشانم و به فرزندانت در رسانم اى ازرق روا باشد كه تو مرد سپاهى باشى همين كه سوار شوى تنگ اسب را احتياط نكنى ، تا بدين زودى سست شده و نزديك است كه زين از پشت اسب در گردد . ازرق پشت خم كرد تا تنگ اسب را نگاه كند ، كه قاسم به تنگ وى درآمد و ضربتى بر ميانش زد كه چون خيار تر بدونيم شد . غريو از لشكر شام برآمد ، فى الحال قاسم از مركب فرو جسته بر اسب او سوار گشت و جنيبت امام حسين را لجام گرفته به لشكرگاه خود آورد و چون نزديك امام رسيد از مركب پياده شده ، ركاب سعادت انتساب عمّ عالىجناب خود را بوسه داد و گفت يا عمّاه العطش ! العطش ! حقّا كه اگر يك شربت آب يابم ، دمار از اين لشكر برآرم . امام « عليه السلام » فرمود ، نزديك شد كه از دست جدّت شربت كوثر نوش كنى و اين همه غمها و ألمها فراموش كنى . برو كه مادرت در فراق تو مىگريد و مىزارد و همه اوقات به آه و ناله مىگذارد و آتش هجرانت داغ عنا بر سينه آن نامراد نهاده و از دست شوق رخسار تابانت ، ابواب حرمان بر روى آن دردمند گشاده .
خرابيهاست اندر جانش از درد فراق تو * دلش پيوسته مىسوزد ز جور ، اشتياق تو
قاسم رو به خيمه‌اى كه مادرش و عروس در آنجا بودند روان شد . آواز مادر شنيد كه مىگفت : اى فرزند ارجمند ! و اى آرام دل دردمند ! آخر كجائى و چرا ديدار عزيز خويش نمىنمائى ؟
رفتى از ديده و من بىسر و پايم بىتو * تو كجائى كه ندانم كه كجايم بىتو ؟
عروس نيز مىناليد و اشك بر چهره مىباريد و به صد اندوه مىگفت :
برفت آن ماه و ما را در دل از وى صد هوس مانده * غم هجرن او با جان شيرين هم نفس مانده
قاسم كه اين صداها شنيد خروش بركشيد . مادر و عروس از خيمه بيرون دويدند و در دست و پاى قاسم غلطيدند . قاسم ايشان را دلدارى مىداد و به صبر و تحمّل ارشاد مىنمود و مىگفت : اى عزيزان ! امروز روزى است كه نسيم بهجت و سرور بر رياض قلوب و صدور نمىوزد و شميم فرح و مسرت به مشام ارواح ارباب مهر و محبت
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 408 | ملا حسين كاشفى سبزوارى