اى سمعان بيا و ديدهء انصاف بگشاى و به نعيم باقى بهشت رغبت نموده از سر اين جيفه از سگان واپس مانده درگذر ، و كمر خدمت فرزند مصطفى صلوات اللّه و سلامه عليه بر ميان جان بسته ، دولت ابد پيوند رضاى الهى و سعادت سرمد عطاى نامتناهى بدست آر .
چون مىتوان به منزل روحانيون رسيد * حيف است در به ادى غولان قدم زدن
سمع سمعان از استماع اين سخنان تيره و بصر بصيرتش از اشعه بوارق اين كلمات طيّبات خيره شد . گفت : اى هاشم نه از پسر عمّ شرم مىدارى و نه از پسر زياد ، حساب مىگيرى به خيالى مغرور شدهاى و از روش عقل معاش دور افتادهاى . هاشم گفت : نفرين به پسر زياد باد كه پسر عمّم را بازى داد . تا دين به دنيا بفروخت ، من عالى همّتم دنيا به آخرت بدل مىكنم معيوب فانى مىدهم و مرغوب باقى مىستانم اين جاه فانى كه شما به دو مىنازيد ، زود درگذرد و به عذاب اليم و عقاب عظيم گرفتار گرديد .
سمعان ديگر باره خواست كه سخن گويد هاشم در غضب شده بانگ بر مركب زد و گفت : اى ناستوده به مجادله آمدهاى يا به مقاتله ؟ پس بر سمعان حمله كرد و نيزه در نيزهء يكديگر افكندند . به آخر هاشم نيزه از دست بيفكند و شمشير كشيده روى به سمعان نهاد سمعان حلبى نيزه بر سينهء هاشم راست كرده بود ، هاشم پشت شمشير بر نيزهء او زد نيزه از دستش بيفتاد و خواست كه تيغ بركشد هاشم امانش نداد شمشير برق كردار صاعقه آثار خود را بر فرق سرش زد ، كه تا به خانهء زين بدونيم شد . آواز تكبير از سپاه امام حسين برآمد و هاشم در پيش صف عمر سعد بايستاد و گفت : اى عمزاده پدرت سعد وقاص در روز جنگ احد جان فداى حضرت رسالت « صلى اللّه عليه و آله و سلم » كرده ، تير در روى دشمنان دين مىانداخت و شرّ اعادى را از آن حضرت دفع مىكرد و پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه او را دعا مىگفت ، و پدر من عتبة بن ابى وقاص سنگ بر لب و دندان مبارك آن حضرت مىزد و مدد مخالفان مىكرد . امروز حالتى عجيب مشاهده مىرود كه تو پسر چنان پدر با دشمن يار شدهاى تيغ در روى فرزند مصطفى صلى اللّه عليه و آله مىكشى و من پسر چنان پدرى اهل بيت آن حضرت را حمايت مىكنم و