مىخواند و چون از طريد و جولان فارغ شد ، روى به سپاه مخالف كرد و نعره زد كه اى لشكر كوفه و شام و اى بىرحمان خونآشام ، هر كه مرا داند خود داند ، و هر كه نداند بداند . منم هاشم بن عتبه بن وقّاص برادرزادهء سعد وقاص و پسر عمر سعد بىاخلاص ، پس روى به لشكر امام حسين نهاده گفت : السلام عليك يا بن رسول اللّه اگر پسر عمّمم عمر سعد با دشمنان يار است دل من دوستان شما را هوادار است و در دوستى شما به غايت وفادار و اين هاشم در صفين حرب كرده بود و در حرب عجم همراه عم خود بسى دليريها نموده چنانچه در تواريخ صحابه معلوم است از امام همّت طلبيد روى به ميدان نهاد و گفت نمىخواهم از اين لشكر الّا ، عمزادهء خود عمر سعد را ، عمر سعد كه اين سخن را بشنيد و طعنهء هاشم گوش كرد ، لرزه بر وى افتاد . چون مبارزتهاى هاشم شنوده و دليرى و مردانگى او را دانسته بود . روى به لشكر خود آورده گفت : اى دلاوران اين سوار عمزادهء من است و مرا در ميدان رفتن پيش او مصلحت نيست كيست كه برود و دل مرا از او فارغ گرداند ؟ سمعان بن مقاتل كه امير حلب بود به ميدان آمد و او در آن نزديكى از دمشق با هزار سوار به يارى پسر زياد آمده بود مردى كار ديده و گرم و سرد روزگار چشيده ، چون به ميان ميدان رسيد نعره بر هاشم زد كه اى بزرگزادهء عرب پسر عم تو را از پسر زياد چه بد رسيده و حالا ملك رى و طبرستان نامزد اوست ، و سپهسالار لشكر كوفه و شام است و تو او را گذاشتهاى و با حسين كه نه مملكت دارد و نه حشم و نه خزانه و نه خدم ، يار شدهاى ؟ مكن و از دولت روى مگردان و با بخت خويش ستيزه فروگذار .
همّت بلند دار و ز دولت متاب روى * ادبار را مجوى و ز اقبال سر مپيچ
هاشم گفت : اى ناكس ، اين دو سه روزه اختيار فانى را دولت نام نهادهاى ؟ و جاه بىاعتبار دنياى گذران را اقبال لقب دادهاى ؟ مگر ندانستهاى :
گفتم به كسى كه چيست دولت ، گفتا * روزى دو سه دو باشد و باقى همه هيچ
نه دولت جهان را اعتبارى است و نه اقبال او را ثباتى و قرارى .
اگر دهد به تو جام جهان نما ، دنيا * به نيمجو مستان ، صد هزار جام جمش
كشيدهدار قدم از حريم حرمت او * كه بيشتر همه نامحرمند در حرمش