26 . شهادت حبيب بن مظاهر
بعد از آن حبيب بن مظاهر از امام حسين « عليه السلام » دستورى طلبيد ، و اين حبيب مردى با كمال و جمال و پير كهن سال بود . و قرآن مجيد به تمام حفظ داشت هر شب ختم كلام اللّه كردى ، و بعد از اداى نماز خفتن تا دميدن صبح قرآن را تمام كردى ، به خدمت حضرت رسالت « صلى اللّه عليه و آله » مشرّف شده ، و از آن حضرت احاديث شنوده و به ملازمت امير المؤمنين على « عليه السلام » مدّتها مكرّم و معزّز بوده حضرت امام حسين « عليه السلام » فرمود ، كه تو مرا از جدّ و پدر يادگارى و مرا با تو انسان تمام است . مرا تنها مگذار ، ديگر آنكه پير شدهاى و پيران در مشقّت مجاهدت و جهاد معذورند . حبيب گفت :
اى سيّد و سرور و اى مهتر و بهتر ! پيران مراسم حرب بهتر مىدانند ، و تجربه ايشان در دقايق كارزار بيشتر است و من نيز مىخواهم كه فردا مرا در زمرهء كشتگان راه تو حشر كنند .
فردا كه مقرّبان خاكى مسكن * در حشر شوند راكب مركب تن
آغشته به خون جگر آلوده كفن * ناگه ز سر كوى تو برخيزم من
امام حسين « عليه السلام » گريان گريان او را اجازت داد . و حبيب روى به ميدان نهاده رجز مىگفت كه اين دو بيت در ترجمه ابو المفاخر از آن جمله است :
حبيب مظاهر منم مرد مرد * برانگيزم از آتش و آب گرد
سرى دارم از دوستان پروفا * دلى دارم از دشمنان پر نبرد
حرب صعب مىكرد ، و خروش از لشكر برمىآورد . ناگاه شخصى از بنى تميم شمشيرى بر وى زد و او از پاى درافتاد و چون خواست كه برخيزد ، حصين بن نمير شمشيرى بر فرق وى زد و آواز برآورد كه يا بن رسول اللّه مرا درياب . و اين صدا به گوش حضرت امام حسين ( ع ) رسيده ، مركب برانگيخت . و خود را به دو رسانيد حبيب ديده باز كرد و گفت : اى سيّد من سخنى بفرماى و پيغامى كه به جدّ و پدر خوددارى بازنماى .
گويا زبان حال حبيب در آن وقت اين دو بيت را أدا مىنمود كه :
پيرانه سر كشيدم سر در ره سگانت * موى سفيد كردم جاروب آستانت
لعل تو جان و من هم دارم رميده جانى * حرفى بگو كه بادا جانم فداى جانت