تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 366

مساهمون:

ص٣٦٦
بود وهب به يك حمله او را در ربوده بر زمين افكند چنانچه استخوانهايش در هم شكست . غريو از هر دو لشكر برآمد و برابر او ديگر هيچ مبارز نيامد وهب مركب را نهيب داده ، روى به قلب لشكر دشمن آورد و از چپ و راست مىتاخت و مرد و مركب را به نوك نيزه بر خاك معركه مىانداخت ، تا نيزهء آن سعادتمند پاره پاره شد دست به زد و تيغ نيلوفرفام از نيام انتقام كشيده ، دست و بازو بگشاد
به هر جا كه خود و سپر يافتى * به شمشير برنده بشكافتى
فلك با هزار ديده در ميدان دارى او خيره مىماند ، و ملك به هزار زبان بر تيغ‌گذارى او آفرين مىخواند . القصّه لشكر مخالف ، از جنگ او به تنگ آمدند عمر سعد بانگ بر سپاه خود زد تا گرد وى فرو گرفتند و ضرب و طعن به جانب وى روان كردند يكى تيرى بر مركب وى زد . وهب پياده بماند ، و آخر دست و پاى او نيز از كار برفت و بر زمين افتاد و سر شريفش ببريدند و در پيش لشكر امام حسين انداختند . مادرش برجست و سر پسر برگرفته ، روى به روى او مىنهاد ، و مىگفت : « أحسنت » نيكو كردى اى جان مادر ! و اى حلال‌زادهء مادر اكنون رضاى تمام من تو را حاصل شد ، و به شهداى راه خدا و اصل گشتى . پس آن سر را بياورد و در كنار عروس نهاد عروس ميلى برداشت و بدان خون‌آلوده ساخته در چشم كشيد و آهى از ميان جان برآورد و هجوم خيل اجل جان و جهان را بر سر آورد ، و جان بر سر و دست به سوى شوهر پيوست . « رضوان اللّه عليهما » و روايتى ضعيف هست كه آن ضعيفه روى به ميدان نهاد و خود را در خون شوهر مىگردانيد و خاك و خون او را در روى مىماليد ناگاه شمر را نظر بر وى افتاد و غلامى را گفت تا عمودى بر سر وى زد و آن زن هلاك شد و نقلى ديگر آن است كه مادرش سر پسر برداشت و به معركه آمده بر سينهء كشندهء پسر زد و او را بكشت . و چوب خيمه برداشت و سه كس را به قتل رسانيد و امام حسين « عليه السلام » او را آواز داده بازگردانيد و او اعتذار نموده گفت اى فرزند رسول خداى ! مرا معذور دار كه در فراق داماد و عروس سوخته بودم . نور الائمه آورده ، كه پيرزن مىگفت كه وا ويلاه ! روز جوانى كجا است تا من بازنمايم كه انتقام خون پسر چون بايد خواست .