حرب فرو نگذارى ، پسر گفت : اى مادر فرمانبردارم اما دلم به طرف آن نو عروس مىكشد اگر فرمائى بروم و وداعى به جاى آرم و ديدار بازپسين يكديگر را ببينيم .
خداى را مكن اى باغبان مضايقه چندان * كه يك نظاره كنم باغ نو شكفته خود را
در آز خواب خوش اى بخت بد مگر بگشايم * به روى همچو مهش ، چشم شب نخفته خود را
مادر اجازت فرموده ، جوان روى به خيمه نو عروس نهاد آوازى شنيد كه او از سوز فراق ناله مىكرد و از حرارت اشتياق آه آتشين از جگر گرم برمىكشيد و مىگفت :
نهاد بر دل من روزگار بار فراق * كه تيره باد چو شب روز روزگار فراق
جوان را طاقت نماند ، خود را از مركب در انداخته به خيمه آمد ، عروس را ديد سر بر زانوى حسرت نهاده و قطرات عبرات از چشمه چم گشاده گفت اى دختر در چه حالى و بدين زارى چرا مىنالى ؟ جواب داد ، كه اى آرام جان و اى انيس دل ناتوان .
جان غم فرسوده دارم چون ننالم آه آه * آه دردآلود دارم ، چون نگريم زار زار
جوان بنشست و سر او را در كنار گرفته از هر جا سخنى در پيوست . كه ناگاه از ميان ميدان آواز آمد كه هل من مبارز ؟ هيچ كس هست كه به مبارزت بيرون آيد ؟ جوان چون آن آواز بشنيد برخاست و گفت :
رفتيم و وداع ما ز دل بايد كرد * ور آب دو ديده خاك گل بايد كرد
گر بد ديدى همه نكو بايد گفت * ور درد سرى بود به حِل بايد كرد
آنگاه بر مركب سوار شده عنان به جانب رزمگاه معطوف گردانيد ، عروس از عقب وى مىنگريست و زار زار مىگريست و به زبان حال مضمون اين مقال ادا مىكرد .
از پيش من آن ماه چو تعجيل كنان رفت * دل نعره برآورد كه جان رفت و روان رفت
امّا جوان چون شير ژيان يا ببر بيان ، يا اژدهاى دمان ، با تيغ آبدار و نيزهء جان شكار ، صاعقه كردار ، به معركه كارزار درآمد و به سنان نيزه مبارزى را كه در ميدان بود از پشت مركب در ربود ، و او را حكيم بن طفيل گفتندى . سوارى نامدار و مبارزى با اقتدار