تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
هيچ تمتّعى نيافته‌ام و ديگر آن كه اينجا غريب و بيچاره‌ام . مادر و پدرى و خواهر و برادرى و خويش و غمگسارى و يار و مددكارى ندارم حاجت من آن است كه در عرصه‌گاه محشر مرا بازطلبد و بىمن به بهشت نرود ديگر من غربت زده را به شما سپارد تا شما مرا به دختران و خواهران خود سپاريد و در حرم محترم اهل بيت يكى از كنيزان و خدمتكاران باشم چه يقين مىدانم كه در سرا پردهء عصمت دست نامحرم به دامن عقت من نرسد . امام حسين « عليه السلام » به گريست و اصحاب از سخن آن نو عروس گريان گشتند جوان گفت يا بن رسول اللّه قبول كردم كه در روز قيامت وى را بازطلبم و چون به دولت شفاعت جدّ بزرگوارت رخصت دخول بهشت يابم بىوى قدم در آن منزل ننهم . و من او را به شما سپردم و شما به مخدّرات حجرات هرات سپاريد اين بگفت و رو به ميدان نهاد با عذارى چون گل شكفته و رخسارى چون ماه دو هفته بر مركبى چون گرامى رونده و چون اجل ناگهان بر خصم رسنده ، زره داودى پوشيده و خفّتان زره آكنده ، بر روى آن فرو كشيده و نيزه خطّى به دست راست گرفته و سپر مكّى به دوش چپ افكنده ، رجزى آغاز كرد كه اولش اين است .
اميرى حسين و نعم الأمير * له لمعة كالسّراج المنير
اين چه ذوقى است كه جان مىبخشد * وَهبِ كلبى به سر كوى حسين
دست او تيغ زند تا كه كند * روى اشرار چو گيسوى حسين
اسب مىراند تا به ميان ميدان رسيد ، عنان مركب باز كشيد و قصيده‌اى در مدح امام حسين « عليه السلام » أدا كرد . بعد از آن اسب كوه پيكر در آن روى دشت به جولان در آورد و لعبى جند نمود و هنر چند اظهار فرمود كه آشنا و بيگانه و دوست و دشمن برو آفرين گفتند آنگه مبارز طلبيد . هر كه به مصاف وى آمد گاهى به نيزه از پشت مركب مىربود و گاهى به تيغ بىدريغ در هلاكت به روى او مىگشود ، تا بسيارى مبارزان را بر خاك تيره انداخت و از كشته‌ها در ساحت ناوردگاه ، پشته‌ها ساخت . پس پيش مادر آمد و گفت يا امّاه از من راضى شدى يا نه ؟ گفت : آرى بسى مردانگى نمودى و رسم فرزانگى فزودى و علم نصرت برافراختى امّا آن مىخواهم كه تا جان در تن دارى طريقه