كمين نشستند ، و زهير بن حسان از اين صورت بىخبر در ميدان ايستاده بود و انتظار مبارز مىبرد لب از تشنگى خشك شده و دهان از گرد ميدان پرخاك گشته كه ناگه حجر بيامد ، و از دور بايستاد و زهير گفت : يا بن الحجّار نزديكتر آى و با من بگرد حجر گفت :
من به محاربت نيامدهام به نصيحت آمدهام اى زهير تو با اين شجاعت و پردلى و توانائى چرا پيش پسر زياد نيائى ؟ تا تو را از مال دنيا غنى گرداند آخر نمىدانى كه حسين را زياده مال و منال و اختيار و اقتدارى نيست ، همّت بلند اقتضاى آن مىكند كه با اهل دولت پيوند كنى زهير گفت : اى ملعون ، دولت از امام حسين بايد طلبيد كه هماى همايون فال ، اوج ولايت است ، و مرا علوّ همّت بر خدمت او مىدارد چه مىدانم كه ابن زياد نابكار است و آن كسان كه زمام اختيار به دست او بازدادهاند همه بىدولتان و دون همّتانند .
دولت از مرغ همايون طلب و سايهء او * ز آنكه با زاغ و زغن شهپر همّت نبود
حجر خاموش شد و از ترس قدمى پيش نمىنهاد زهير عنان مركب به جنبانيد و برو حمله كرد ابن الحجّار هزيمت نموده به سوى كمينگاه بيرون رفت ، زهير را دريغ مىآمد كه آن غدّار از دست وى بجهد ، و از كشتن برهد ، بانگ بر مركب زده از عقب وى بتاخت ، الحجّار به ميان كمينگاه رسيد ، زهير خود را به وى رسانيده بود حجر فرياد بركشيد كه مرا دريابيد و خود را از مركب درانداخت و روان شد زهير نيزه كشيده در قفاى او مىتاخت كه به يك بار سواران كمين گشادند و از چپ و راست درآمدند و آغاز طعن و ضرب كردند ، زهير يك ذرّه انديشه نكرد و نيزه كشيده بر ايشان تاخت آن گروه پشت داده روى به كمينگاه ديگر آوردند او در عقب ايشان مىتاخت القصّه سيصد سوار او را در ميان گرفتند و شبث ربعى درآمده نيزهاى بر دوش وى زد چنانچه زره وى بريده شد و سر سنان به كتف او رسيد زهير با آن زخم برگشت تا شبث را هلاك كند آن شقى از بيم وى در ميان سواران گريخت و زهير نيزه از دست بيفكنده تيغى چون برق درخشان بركشيد و در ميان سواران از چپ و راست مىتاخت و از دشمنان سر و تن مىانداخت .
آفرين بر برق تيغت كوبه يكدم خصم را * فرق پيدا در ميان ترك و مغفر مىكند