تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
و از راه نصيحت درآمده گفت اى شهسوار مضمار محاربت ! و اى نامدار ميدان مبارزت ! شرم ندارى كه مال و منال و اهل و عيال خود را مىگذارى و روى به تقويت امام حسين و تمشيت مهمّات او مىآورى ، زهير گفت اى ناكس دون تو را شرم مىبايد داشت كه شمشير در روى اهل بيت پيغمبر « صلى اللّه عليه و آله » مىكشى و براى نعمت فانى دنيوى ، عقوبت دائمى أخروى اختيار مىكنى سامر خواست كه ديگر سخن گويد كه زهير نيزه بر دهنش زد كه سنان نيزه از قفايش بيرون آمد ، فى الحال از مركب درافتاد و جان بداد پس زهير در برابر عمر سعد آمده و نعره زد كه يا اهل العراق ! هر كه مرا شناسد خود شناسد و هر كه نشناسد بداند ، منم زهير بن حسان الأسدى . كيست كه از شما بيرون آيد تا زمانى با يكديگر بگرديم و ببينيم كه بخت كه را يارى مىكند و نكبت كه را بر خاك ادبار خوارى مىافكند ؟
كوى عشقست و درو زخم بلا پىدرپى * كو حريفى كه قدم بر سر اين كوى نهد
اهل شام و عراق كه نام آن يگانه آفاق شنيدند و قبل از اين آوازهء شجاعت و دبدبهء ابّهت او به سمع ايشان رسيده بود همه سر در پيش انداختند و از محاربت او بترسيدند ، عمر سعد بانگ بر سپاه خود زد كه اين چه بىحميّتى است كه شما را دريافته ، آخر يك كس به ميدان رويد و نام خود را در مجمع پهلوانان بلند سازيد . نصر بن كعب نخعى سوار تمام بود از رؤساى كوفه و از سرداران عرب و او را برابر صد سوار دانستندى ، مركب برانگيخت و در برابر زهير آمده گفت اى شجاع عرب ! از نعمت خود جدا ماندى و از بنى اعمام خود دست بداشتى ، بيا تا تو را پيش امير جليل يعنى پسر زياد برم تا از خارستان عنا و كلفت به گلزار راحت و بهجت رسى ، زهير گفت : اى لعين در خدمت ابن زياد خارهاى بدعت در دامن دين مىآويزد و در گلستان خدمت امام حسين هر زمان نهال معرفتى از كنار جويبار حقيقت مىخيزد ، و من اكنون از روضهء محبّت آن حضرت گلهاى مراد ، چيده‌ام و از خار خار آزار دشمن نابكار ، هيچ باك و انديشه ندارم .
ز روى دوست مرا چون گل مراد شگفت * حوالهء سر دشمن به سنگ خاره كنم
نصر انديشه كرد كه زهير را مشغول به سخن سازد و بىخبر نيزه‌اى به سوى وى
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 355 | ملا حسين كاشفى سبزوارى