معركه آورد و به جد و جهد تمام جنگ در پيوست ، در مهلت به روى خصمان در بست تا چند كس را در ميدان نبرد به سوى دروازهء عدم روان كرد ، پس نزد امام حسين « عليه السلام » آمده گفت يا بن رسول اللّه گستاخى كردم به كرم ، من را معذور دار كه هنوز رسم و دأب حرب نياموختهام و در فراق مولى و مولىزادهء خود سوختهام امروز مىخواهم كه جان در قدمت نثار كنم و فردا در عرصهء محشر بر خواجگان افتخار كنم .
اگر مرا به غلامى خود قبول كنى * بسا كرشمه كه با شاه و شهريار كنم
امام بر وى آفرين كرد و او با سرور تمام و نشاط لا كلام روى به ميدان آورد و اندك زمانى را به خواجه و خواجگى رسيد ، و به نقد شهادت متاع سعادت جاودانى خريد ، ديده بر بست از جهان تا طلعت مقصود ديد .
آوردهاند كه امام حسين « عليه السلام » بعد از قتل اين چهار تن ديگر باره ميان هر دو صف به ايستاد و آواز داد كه اى اهل كوفه و شام ! من ابتدا به حرب شما نكردم و شما اوّل تير در روى من انداختيد و من هنوز بر حضور محاربه نيستم ، و حالا از لشكر من هنوز كسى كشته نگشته و حرّ و برادر و پسر و غلام وى از مردم شما بودند كه علم نصرت به جانب من افراختند و جان عزيز خود را در هوادارى من فدا ساختند و من بار ديگر بر شما حجّت مىگيرم تا فرداى قيامت شما را بر من حجتى لازم نشود .
اى گروه مردمان بيائيد و با من يكى از سه كار كنيد : اوّل آنكه راه دهيد مرا تا نزديك يزيد روم و با او مناظره كنم اگر بىمكابره حق به دست او باشد و دانم كه چنانست با او بيعت كنم ، و اگر نه او داند و من .
يكى از اعادى آواز داد كه تو را نگذاريم كه سوى يزيد روى ، كه مرد شيرين زبان و چابك سخنى مبادا كه به معاذير دلپذير او را بفريبى ، و از دست او خلاص شده ديگر بار فتنهانگيزى ، و در ممالك شورش پديد آيد امام حسين فرمود كه چون چنين نمىكنيد بارى بگذاريد تا به سر روضهء جد بزرگوار خود « صلوات اللّه و سلامه عليه » مجاور شده به عبادت قيام نمايم و به زهادت گذرانم گفتند بدين نيز رضا ندهيم چه ممكن است كه قومى از اجلاف عرب بر تو گرد آيند ، و باز بيرون آئى و طلب خلافت كنى و ديگر باره