آورد چنانچه هر دو لشكر به ديدند آنگاه بر زمين زد چنانچه استخوانهاى او ريزه ريزه شده خروش از هر دو لشكر برآمد .
امّا صفوان را سه برادر بود ، هر سه از غصّهء قتل برادر به يك بار بر حرّ حمله كردند حرّ نعرهاى از جگر بركشيد و خداى را به عظمت و قدرت ياد كرده ، درتاخت . و دوال كمر يكى را گرفت و از خانه زينش در ربوده ، چنان بر زمينش زد كه گردنش به شكست و ديگرى را تيغ بر سر زد ، كه تا سينهاش به شكافت . ديگرى روى به هزيمت نهاد ، حرّ از عقب وى در تاخت و نيزهاى بر پشتش زد كه سر سنان از سينه وى برون آمد . پس روى به جانب امام حسين آورده ، گفت يا بن رسول اللّه مرا بحل كردى ؟ و از من خوشنود شدى ؟
امام « عليه السلام » فرمود « نعم أنت حرّ كما سمتك امك » آرى من از تو خوشنودم و تو آزادى چنانچه مادر تو را « حرّ » نام نهاده يعنى فردا از آتش دوزخ آزاد خواهى بود حر اين بشارت شنوده با نشاط تمام روى به ميدان نهاده ، حرب در پيوست به هر جانب كه در تاختى از كشته پشته ساختى و به هر طرف كه روى نهادى مرد و مركب بر روى هم فتادى مقارن اين حال پيادهاى در دويد و اسب حرّ را پى كرد ، حرّ پياده به حرب درآمده شعلهء خشم جهانسوزش زبانه كشيد ، و نايرهء قهر غبرت افروزش اشتعال ، پذيرفت .
به نيزه صخره را سوراخ مىكرد * به پيكان موى را صد شاخ مىكرد
لشكر كه آنگونه كارزار مىديدند ، پياده و سوار از پيش وى مىرميدند . امّا چون امام حسين عليه السلام ديد كه حرّ پياده جنگ مىكند اسبى تازى با ساخت گرانمايه فرستاد و حر سوار شده به جولان درآمد .
عنان مركب خود تاب مىداد * به خون نوك سنان را ، آب مىداد
و جمعى را كه مانند پروين ، گرد او درآمده بودند . چون بنات النعش متفرق مىساخت ، و خواست كه بازگردد و نزد امام حسين آيد ، كه هاتفى آواز داد كه اى حر بار مگرد ، كه حوران منتظر قدوم بهجت لزوم تواند . پس حرّ روى به جانب امام حسين كرد و گفت يا بن رسول اللّه نزديك جدّت مىروم هيچ پيغامى دارى ؟ امام حسين گريان شده گفت اى حرّ خوش باش كه ما نيز از عقب تو روانيم خروش از اصحاب امام برآمد