تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
كسى كه به محاربت دشمنان تو رود من باشم امام حسين « عليه السلام » او را اجازت داد و حرّ مرد مردانه و دلاور فرزانه بود و او را در كار زار برابر هزار سوار داشتندى و سپهسالار پسر زياد بود بر مركبى دوندهء روندهء ، جهندهء تازىنژاد ، سوار روى به ميدان نهاد و رجزگويان مبارز طلبيد . و ابو المفاخر رازى ترجمهء رجز وى را بر اين وجه آورده .
منم شير دل حرّ مردم رباى * كمر بسته پيش ولىّ خداى
منم شير و شمشير برّان به دست * كه دارد بر شير و شمشير پاى
چون عمر سعد حرّ را در ميدان ديد لرزه به روى دلش پيچيد و يكى از معروفان عرب را كه صفوان بن حنظله گفتندى ، طلبيد و گفت برو و حرّ را به نصيحت و ملايمت به جانب ما بازآر . و اگر سخن قبول نكرد سرش را به شمشير آبدار از تن بردار ، صفوان به ارادتى تمام و زينتى لا كلام در برابر حرّ آمد و گفت : تو مرد عاقل و پردلى و از مبارزان كاملى روا باشد كه از يزيد برگردى و روى به حسين كنى ؟ حر گفت اى صفوان از خردمندى و فرزانگى تو اين سخن عجب است تو يزيد را نمىدانى كه او ناپاك و ظالم و فاسق است و امام حسين پاك و پاك زاده تزويج مادرش در بهشت بوده جبرئيل امين گهوارهء او را جنبانيده پيغمبر « صلى اللّه عليه و آله » او را ريحان بوستان خود خوانده .
وصفش از شر و بيان بالاتر است * هر چه من گويم از آن والاتر است
صفوان گفت : من اين همه مىدانم و زياده از اين هم مىشناسم ، امّا دولت و مال و جاه با يزيد است و ما مردم سپاهىايم ، ما را يراق و مرتبه و منصب مىبايد تقوى و طهارت و علم و فضيلت به چه كار آيد ؟ حرّ گفت : اى خاكسار حق را مىدانى و مىپوشى و شربت شيرين‌نماى جان‌گزاى غرور نما مىنوشى ؟ « فردات كند خمار كاكنون مستى » صفوان در غضب شد و نيزه حواله سينه حرّ كرد حرّ نيزه بر نيزهء او افكنده ، به مردانگى نيزهء او را پاره پاره ساخت و در همان گرمى سنان نيزه بر سينه‌اش زد چنان كه يك گز از پشتش بيرون آمد پس وى را به همان نيزه از صدر زين در ربود ، بر سر دست