خلوص عقيدت تو را نسبت به خود مىشناسم امّا عزيمت من به سوى كوفه مصمم گشته است و به هيچ نوع فسخ آن صورت نمىبندد و در اين سفر سرّى هست كه به ظهور خواهد آمد و من مىدانم كه مرا چه واقعه در پيش است و از جدّ و پدر خود شنودهام ، و تو مىدانى كه پدرم بارها بر سر منبر مىفرمود ، كه « اوتيت علم المنايا و البلايا » اكنون آن كتاب پيش ماست و مبلغ اعمار و آجال اهل بيت را مىدانيم ديگر در اين باب مبالغه منماى ، و در فسخ اين عزيمت الحاح مفرماى ، كه به جائى نمىرسد . در اين سفر بىاختيارم و زمام أمور من در دست ديگرى است .
بارها گفتهام و بار دگر مىگويم * كه من دلشده اين ره نه به خود مىپويم
من اگر خارم اگر گل چمن آرائى هست * كه از آن دست كه مىپروردم ، مىرويم
عبد اللّه بن عباس گفت : اگر البتّه اين عزيمت به امضاء خواهى رسانيد . و ترك رفتن عراق نخواهى كرد ، بارى زنان و فرزندان را همراه مبر .
حسين فرمود ؛ كه ايشان را كجا گذارم ؟ و به كه سپارم ؟ اولى ، آنكه با من باشند ابن عبّاس گفت : يا بن رسول اللّه مرا داعيه آن بود كه در ركاب تو باشم ، اما قائد قضاء عنان عزيمت به جانب مدينه مىكشد ، و شايد كه چون تو در كوفه قرار گيرى من به ملازمت توانم رسيد . و نمىدانم كه بار مفارقت چگونه توانم كشيد ؟ و جام غم انجام مهاجرت به كدام قوّت توانم چشيد ؟
تو مىروى و من خسته بازمىمانم * در اينكه بىتو بمانم عجب همىمانم
تو باد پاى عزيمت چو باد مىرانى * من آب ديدهء گلگون چو آب مىرانم
پس حضرت امام حسين « عليه السلام » برادران و خويشاوندان و هواداران خود را جمع كرد و براى نسوان و اطفال محملها ترتيب داد ، و در روز سوم ذيحجّه كه قضا را مسلم عقيل در همان روز به قتل رسيده بود ، از مكه بيرون آمده روى به راه نهاد ، آوردهاند ، كه يكى از دوستداران مخلص و محبّان خالص ايشان گفت : يا بن رسول اللّه به سوى كوفه رفتن مصلحت نيست كه قول اهلش را وفائى و وفاى ايشان را بقائى نيست .
امام حسين جواب داد كه از الزام حجّت ايشان انديشهمندم و اينجا از بيم اعادى در