تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
كيست ؟ گفتند زهير بن القين البجلى و او در آن وقت از مكّه مىآمد ، حج گزارده بود و از مناسك آن فارغ گشته به كوفه مىرفت امام حسين او را طلبيد و زهير در اوّل تعلّلى نمود و بعد از تأمّل تمام به خدمت فرزند خير الأنام « عليه السلام » توجّه فرمود امام حسين فرمود ، اى زهير هيچ سرّ آن دارى كه مركب مجاهدت در ميدان محبّت الهى بتازى ، و به آب شمشير تابدار آتش افساد خاكساران ، هوا را منطفى سازى و پروانه‌وار بر حوالى شمع شهادت پرواز نمائى و درى از خشنودى حق سبحانه بر روى خود بگشائى ؟ ! ز جان بگذرى تا به جانان رسى . روى زهير از شادى برافروخته ، به فحواى اين سخن مترنّم شد ، كه يا بن رسول اللّه .
سَرى كه پيش تو بر آستان خدمت نيست * سريست آنكه سزاوار تاج عزّت نيست
به پيش اهل نظر كم بود ، ز پروانه * دلى كه سوختهء آتش محبّت نيست
مدّتها است كه مترصّد اين دولت و مترقّب چنين سعادت مىبودم . منّت خداى را كه رسيدم به كام دل . پس از نزد امام حسين بيرون آمده ، به فرمود تا خيمهء او را بركندند و قريب به خيمهء امام مظلوم نصب كردند . پس با اصحاب خويش گفت : كه از شما هر كدام آرزوى شهادت را كاره است از من مفارقت اختيار نمايد . اغلب ياران زهير از وى اعراض نموده ، روى به كوفه نهادند ! آنگاه زن خود را طلبيده ، گفت اى يار غمگسار و همدم وفادار ! من به خدمت امام حسين مىروم تا جان سپارى مىكنم تو از مال من حقّ خود بردار و مرا بحل كن . و قولى آن است ، كه زن را طلاق داد و او را همراه برادر به كوفه فرستاد ، و روايتى ديگر چنان است ، كه زن گفت اى مرد مردانه ، و اى صاحب همّت فرزانه ! تو مىخواهى كه در خدمت پسر مرتضى باشى ، من نيز مىخواهم كه ملازم دختران فاطمهء زهرا باشم ، پس هر دو به اتّفاق كمر خدمت كارى اولاد رسول بر ميان بسته ، و طريق هوادارى احقاد بتول اختيار فرموده ، احراز سعادت هر دو سرا نمودند . « وين كار دولت است كنون تا كرا رسد » پس از آنجا برفتند ، تا به شقوق رسيدند ، شخصى از كوفه مىآمد امام حسين تنها نشسته بود ، او را طلبيد ، و از احوال آن طرف ، استفسار نمود ، و آن شخص گفت ، به خداى كه از كوفه بيرون نيامدم تا ديدم مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را به كشتند . و تن‌هاى ايشان بردار كشيده سرهاى ايشان را به دمشق