اما چون حسن و حسين آن خلعتها را سفيد ديدند ، ديگر باره به زبان نياز گفتند ؛ اى جدّ دلنواز همه كودكان عرب جامههاى رنگين دارند ، ما را نيز هواى لباس ملوّن است .
حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله متفكّر شد . جبرئيل گفت يا رسول اللّه خاطر جمع دار ، كه استاد كارخانه صبغة اللّه اين مهمّ را فى الحال بسازد و دل جگرگوشهگان تو را به هر رنگ كه خواهند بنوازد ، بفرماى تا طشت و آب دستان بياورند . پس حضرت بفرمود ، تا طشت و ابريق آب بياوردند و جبرئيل گفت يا رسول اللّه من آب برين جامهها مىريزم و تو دست مبارك در آن مىمالى تا هر رنگ كه مطلوب باشد به ظهور رسد آن سرور يك حلّه را در طشت نهاد و جبرئيل آب ريختن آغاز كرد .
پس حضرت روى به جانب حسن آورده فرمود ، كه اى نور ديده جامهء خود را به چه رنگ مىخواهى ؟ گفت به رنگ سبز آن حضرت دست به يك جثّه ماليد به قدرت الهى لون سبز گرفت ، آن را بيرون آورد و به حسن داد تا در پوشيده و ديگر حلّه را در طشت نهاده ، روى به حسين كرد و او در آن وقت پنجساله بود . گفت اى جان جدّ تو به كدام رنگ مايلى ؟ گفت به رنگ سرخ . فى الحال به اثر دست خواجهء انبيا آن حلّه به رنگ ياقوت رمّانى برآمد و حسين آن را در بر كرد . جبرئيل بعد از مشاهدهء اين حال گريان شد .
شاهزادگان شاد شده و جامهها پوشيده و روى به حجرهء مادر نهادند و سيّد عالم « صلى اللّه عليه و آله » جبرئيل را گفت : در اين وقت كه فرزندان من شاد گشتند تو چرا غمگين شدى ؟ گفت اى سيّد ! مگر قصر بهشت و قصرها كه به نام حسن و حسين ساخته بودند ، در خاطر مبارك نمانده كه كوشك حسن از زبرجد سبز بود و از آن حسين از ياقوت سرخ اينجا نيز اختيار هر يك از ايشان همان رنگ را مؤيّد آن حالست . و البتّه حسن را زهر دهند و در آخر عمر رنگ مباركش از اثر سموم سبز شود و حسين را شهيد كنند و رخسارهء دلفريبش از خون وى ، سرخ گردد .
سبزه رو بر خاك مالد ، از غم زهر حسن * لالهگون گردد شفق ، از خجلت خون حسين
و در شواهد از عايشه نقل مىكند ، كه : « روزى رسول اللّه « صلّى اللّه عليه و آله » با جبرئيل عليه السلام نشسته بود ، حسين بن على عليهما السلام درآمد جبرئيل پرسيد كه