فرستادند . امام حسين كه اين خبر بشنود ، گفت : انا للّه و انا اليه راجعون . پس آن مرد برفت و غير از امام حسين ، كسى بر اين وقوف نيافت . راوى گويد ، كه مسلم دختر كوچكى داشت و حسين او را به نواختى و مصاحب دختران امام بود ، و در اين منزل كه فرود آمده بودند ، آن دختر به عادت خود پيش امام حسين آمد و امام او را نوازشى كرد و مراعاتى فرمود كه هرگز مثل آن واقع نشده بود بسيار در روى او مىنگريست ، و دست مبارك بر سر و روى او مىكشيد ، دختر را شكّى در دل پديد آمد و به فراست چيزى معلوم كرد و گفت يا بن رسول اللّه امشب با من ملاطفتى مىنمائى و رعايتى مىفرمائى كه فراخور يتيمان باشد . مگر پدرم شهيد شده است ؟ امام حسين را ديگر تحمّل نماند و به گريه درآمد و گفت : اى دختر دل تنگ مكن ، كه من پدر تو باشم ، و زينب خواهر من مادر تو ، دختران من همه خواهران تو ، و پسران من همه برادران تو . دختر فرياد بركشيد و مضمون رجزى كه دأب عرب بود ادا كرد .
اى كاشكى ؟ مرا در نزادمى * تا اين زمان ز دست پدر را ندادمى
اى كاشكى ؟ شناسمى خوابگاه او * تا سر چو خاك در قدم او نهادمى
اى كاشكى ، به گريه شدى راست كار من * تا جويها ز چشمهء چشمم گشادمى
چون فرياد فغان آن دختر برآمد ، پسران مسلم بر آن حال مطّلع شدند و به ناله و فغان درآمدند . عمّامهها از سر برداشتند و از زارى و بىقرارى دقيقهاى فرو نگذاشتند و هر يك از ايشان بسوز دل مىگفتند .
من خود از درد دل ، بفريادم * حال مسلم ، چه مىدهى يادم
امام حسين از مصيبت مسلم بسيار متأثّر شده بود ، و از دغدغه معامله او بىحد متفكّر گشته ، به سبب زخم خنجر مفارقت مسلم و داغ بىوفائى كوفيان ، آب از فوارهء ديدهء مباركش روان شد . و زبان حالش بدين گفتار در ترنّم آمد .
به دل دردى عجب دارم نمىدانم كه چون گريم * دلا خونشو كه تا بر حال خود يك لحظه خون گريم
تنم پرزخم كارى ، سينهام پرداغ بىيارى * گهى از زخم بيرون ، گاه از داغ درون گريم