تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
بازرو ، كه نشستن تو اينجا در اين وقت موجب تهمت من مىشود . مسلم گفت : اى مادر ! من مردىام از خاندان عزّت و شرف و غربت‌زده از يار و ديار خود دور افتاده ، نه منزلى دارم و نه جائى نه بقعه‌اى ، نه سرائى . آرى .
در كوى بلا ساخته دارم وطنى * در منزل درد خسته جانى و تنى
هر چند به كار خويش در مىنگرم * محنت زده‌اى نيست به عالم چو منى
اگر مرا در خانه خود جاى دهى ، اميد چنان است كه حق سبحانه و تعالى تو را در روضهء بهشت جاى دهد . طوعه گفت : تو چه نام دارى و از كدام قبيله‌اى ؟ مسلم گفت : از محنت‌زدگان ستمديده و غريبان جفا كشيده چه مىپرسى ، طوعه مبالغه از حد گذرانيد و مسلم به ضرورت اظهار فرمود ، كه من مسلم بن عقيلم پسر عمّ امام حسين ، كوفيان با من بىوفائى كردند و مرا در ورطهء بلا گذاشتند و خود جان به سلامت بيرون بردند و حالا در اين محلّه افتاده‌ام و دل بر هلاك نهاده و با اين همهء يك زمان از ياد امام حسين غافل نيستم . و ندانم كه حال او با اين مردمان به كجا انجامد ؟ طوعه چون دانست كه او مسلم بن عقيل است بر دست و پاى وى افتاد و فى الحال او را به خانه خود درآورده ، منزلى پاكيزه جهت وى مهيّا ساخت . و از مطعومات و مشروبات آنچه داشت حاضر گردانيد و با بهجت نامتناهى ، وظايف شكر الهى بر مشاهدهء لقاى وى ، به تقديم مىرسانيد و به زبان نياز مضمون اين مقال ادا مىنمود .
مگر فرشته رحمت درآمد از در ما * كه شد بهشت برين كلبهء محقّر ما
مقرّر است كه فرّاش قدسيان امشب * چراغ نور فروزد ، ز شمع منظر ما
مسلم طعامى به نوشيد و نمازهاى گذشته را قضا كرده ، سر بر بالين آسايش نهاد . امّا چون پاسى از شب بگذشت ، پسر آن پيرزن به خانه درآمد ، مادر را ديد كه در آن خانه درون مىرفت و بيرون مىآمد و مىگريست و مىخنديد ، گفت : اى مادر ، تو را امشب حالى عجيب است و تو در اين خانه تردّد بسيار مىكنى ، خير است ؟ مادر گفت : آرى خير است ، تو به خود مشغول باش . پسر إبرام نمود كه البتّه مرا بر اين قضيّه اطلاع مىبايد داد . مادر گفت : بگويم با تو به شرط آنكه سوگندخورى كه اين را با كسى نگوئى ، پسر سوگند