مسلم روى به راه آورده مىگريست و مىرفت . گفتند : اى مسلم از مرگ مىترسى ؟ كه مىگريى ؟ گفت نى از مفارقت ، امام حسين مىگريم كه با او خو گرفته بودم و هرگز از خدمت او دور نرفته مىترسم ، كه ديگرش نبينم و از بوستان وصلش ميوهء لقاء نچينم لا جرم .
مىروم و ز سر حسرت بقفا مىنگرم * خبر از پاى ندارم كه زمين مىسپرم
ميروم بىدل و بىيار و يقين مىدانم * كه من بىدل بىيار نه مرد سفرم
پاى مىپيچم و چون پاى سرم مىپيچد * بار مىبندم و از بار فرو بسته ترم
سوز فراق سوختهاى داند كه به داغ هجران يارى گرفتار شده باشد ، و درد افتراق ، كسى شناسد كه در بيمارستان جدائى سر بر بالين هلاكت نهاده بود .
نواى درد من مرغى شناسد * كه او از آشيانى دور ماندست
چگونه ز آتش حسرت نسوزد * دلى كز دلستانى دور ماندست
القصّه ، مسلم به مدينه رسيده در شب به شهر درآمد ، به روضه حضرت پيغمبر « صلّى اللّه عليه و آله » رفت و نماز زيارت گزارده شرايط طواف به جاى آورده ، روى به منزل خود نهاد و او را دو فرزند خرد بود ، كه ايشان را بسيار دوست داشتى . و بر مفارقت ايشان صبر نتوانستى كرد ، با خود همراه ساخت و ساير اهل و عيال را به درود كرده ، دو دليل به مزد گرفت تا او را از راه باديه به كوفه رسانند ، قضا را دليلان راه را گم كردند و از تشنگى هلاك گشتند و مسلم با فرزندان به هزار محنت به آب رسيد امّا از آتش هجران امام حسين ( ع ) مىسوخت .
مىزنم هر نفس از درد فراقت فرياد * آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد
چكنم گر نكنم ناله و فرياد و فغان * كز فراق تو چنانم كه بدانديش تو باد
امّا چون مسلم به كوفه رسيد ، در سرائى كه به دار مختار مشهور بود فرود آمد و دوستان خبر يافته نزد وى مجتمع گشتند و وى نامه امام حسين را بر ايشان خواند و آن جماعت به آواز بلند گريسته ، فرياد وا شوقاه بركشيدند ، و روز به روز مردم كوفه به خدمت او مىرفتند و اظهار اطاعت و انقياد مىكردند . تا جمعى كثير به دائره بيعت در آمدند و مسلم نامه نوشت به امام حسين كه « يا بن رسول اللّه » مردم كوفه رغبت بسيار