عبد اللّه مبارك ( رحمه اللّه ) نقل كرده است ، كه وقتى به عزيمت حرم توجه نموده بر توكّل مىرفتم و تنها در باديه قدم مىزدم ناگه كودكى را ديدم تخمينا در سنّ دوازده و سيزده سالگى با روى چون ماه و گيسوى سياه پياده و تنها مىرفت گفتم سبحان اللّه ! اين چه كس باشد در اين باديه ؟
اين كيست اين ، اين كيست اين * ، اين يوسف ثانيست اين
يا نور ربّانيست اين ، يا فيض سبحانيست اين
اين لطف و رحمت را نگر ، در ساحت اين باديه * خضر است و الياس اين مگر ، يا آب حيوانيست اين
فراپيش رفتم و سلام كردم جواب داد ، گفتم تو كيستى ؟ گفت : أنا عبد اللّه من بنده خدايم ، گفتم از كجا مىآئى ؟ گفت من اللّه از نزديك خدا مىآيم گفتم كجا مىروى ؟
گفت : الى اللّه به نزديك خدا مىروم گفتم چه مىطلبى ؟ گفت رضاء اللّه خشنودى خدا مىطلبم ، گفتم زاد و راحله تو كو ؟ گفت : زادى تقواى ، توشه من تقواى من است و راحلتى جلاى و راحلهء من هر دو پاى من ، گفتم بيابانى به اين خونخوارى و تو نو رسيدهاى به دين خردى ، چگونه مىكنى ؟ گفت : كه هيچكس را ديدهاى كه به زيارت كسى توجه كند و آن كس او را بىبهره و محروم بگذارد ؟ گفتم اگر به سال خردى به مقال بزرگى ، نام تو چيست ؟
گفت : يا بن المبارك از محنتزدگان روزگار چه مىپرسى و از نام ايشان چه نشان مىجوئى ؟
منم در غمش بيدلى ناتوانى * نه اسمى نه رسمى ، نه جسمى نه جانى
ضعيفى نحيفى ، غمش را حريفى * به صورت خفيفى ، به معنى گرانى
گفتم اگر نام نمىگوئى بارى بگو كه از كدام قوم و قبيلهاى ؟ آهى سرد از دل پردرد كشيد و گفت : « نحن قوم مظلومون » ما قوم ستم رسيدگانيم « نحن قوم مطرودون » ما گروهى از وطن و مسكن راندگانيم « نحن قوم مقهورون » ما طايفهاى به دست قهر درماندگانيم ، گفتم مرا هيچ معلوم نشد بيان زيادت كن .
بيتى چند خواند كه مضمونش ، اين بود كه ما آبدهندگانيم از حوض كوثر آيندگان را كه توجه به ما نمايند ، و به سعادت ورود به نزديك ما مستسعد گردند و هر كه نجات