يابد جز به وسيله ما بدان مراد نرسد ، و هر كه به دوستى ما زيد ، هرگز بىبهره نماند و هر كه حقّ ما را غصب كرده باشد روز قيامت در محكمهء جزا وعدهگاه ما و اوست ، اين به گفت و از نظر من غايب شد . من بسى تأسّف خوردم كه ندانستم كه آن كيست چون به مكه رسيدم روزى در طواف جماعتى مردم ديدم حلقه زده و غلبهاى از خلايق بر پاى ايستاده ، فرا پيش شدم همان كودك را ديدم كه مردمان بر وى جمع شده بودند از او مسائل حلال و حرام مىپرسيدند و دقايق قرآن و حديث استفسار مىنمودند و ايشان را جواب مىداد و به زبان فصيح و بيان مليح گره از مشكلات ايشان مىگشاد . از يكى پرسيدم كه اين كيست ؟ گفت ويحك ! اين را نمىشناسى او آن كس است كه سنگريزههاى بطحاى مكه او را مىشناسند . او آدم آل عبا و قرّة العين شهيد كربلا علىّ بن الحسين زين العابدين است . اما عبد اللّه مبارك كه اين سخن بشنيد برفت و دست و پاى امام را ببوسيد و گريهكنان گفت : يا بن رسول اللّه آنچه از مظلومى و مقهورى اهل بيت خود گفتى راست گفتى ، در اين امّت با هيچ جماعت آن نرفته كه با اهل بيت حضرت رسالت « صلّى اللّه عليه و آله » رو داده ، روز و شب با رنج و تعب قرين بودند و دمادم با غصّه و الم همنشين ، اگر خرقه مىپوشيدند در و بخيه قهرى بودى و اگر لقمه مىنوشيدند در آن تعبيهء زهرى بودى و بعضى خسته زهر قهر شدند و برخى كشتهء تيغ بىدريغ گشتند ، در عراق و خراسان تا اقصاى بلاد تركستان آثار مشاهد و مقابر ايشانست ، در هر ديارى مزار شهريارى مسلمى ( ع ) و بر سر هر راهى مرقد شاهى ، به بالاى هر پشتهاى از اولاد پيغمبر كشتهاى .
و از جمله حكايات شهيدان أهل بيت ( ع ) قصّه پرغصّه مسلم بن عقيل بن أبي طالب است كه پسر عمّ امام حسين ( عليه السلام ) بود و قبل از اين سمت گذارش يافت كه چون امام ديد كه رسل كوفيان و رسايل ايشان از حدّ اعتدال متجاوز شد امام حسين در جواب ايشان نوشت كه اين نامهاى است ، از من به گروه مؤمنان ، مسلمانان ، اما بعد نامههاى شما رسيد و هر چه نوشته بوديد بدانستم و گفته بوديد كه به اين جانب توجّه كن ، كه ما را امامى و پيشوائى نيست ، حالا من پسر عمّ خود را كه به زيور علم و حلم آراسته است و من او را به جاى برادر مىدانم و مىدارم بدان جانب فرستادم اگر او به من نامه نويسد و از
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 271
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٢٧١