فرو گذاشت و شمشير حمايل كرده ، كمان در بازو افكند و كيش و قربان بر بسته قضيبى در دست گرفته و بر استرى سوار شده ، با اصحاب و خدم و حشم روان گشت و از راه بيابان به كوفه درآمد و آن شب مهتاب روشن مىتافت و مردم كوفه شنيده بودند كه ، امام حسين بن على خواهد رسيد . چون آن كوكبه ديدند ، گمان بردند كه امام حسين است ، فوج فوج مىآمدند و رسم تحيّت به جاى مىآوردند و مىگفتند « مرحبا بك يا بن رسول اللّه » ، آمدى بهتر آمدنى .
خير مقدم اى به رويت ديده را صد مرحبا * چشم جان را نور بخشيدى و مردم را صفا
عبيد اللّه زياد جواب سلام ايشان باز مىداد و ديگر سخن نمىگفت و از غضب دندان بر دندان مىخائيد .
راوى گويد : كه چون پسر زياد به دار الاماره رسيد نعمان بشير در را فرا بست و بر بام رفت و چون فرو نگريست و آن كوكبه را مشاهده كرد ، پنداشت كه امام حسين است گفت : يا بن رسول اللّه بازگرد و فتنه ميانگيز ، كه يزيد اين شهر را به تو نگذارد و امشب به منزل ديگر نزول كن ، تا فردا بنگريم كه مهمّ به كجا مىانجامد ؟ و مردم كوفه نعمان را دشنام مىدادند كه در باز كن . كه اين فرزند پيغمبر است آخر مسلم بن عمرو ( عروه ) باهلى نعره زد كه اى اهل كوفه ! اين امير عبيد اللّه زياد است و پسر زياد نيز طيلسان از سر برانداخته ، سخن گفت . و مردم او را بشناختند و پراكنده از در دار الاماره بازگشتند و نعمان به فرمود تا در بگشادند و پسر زياد به كوشك فرود آمد و روز ديگر به مسجد جامع رفت و اشراف و اعيان كوفه را طلبيده ، منشور ايالت خود بر ايشان خواند و مردم را وعدههاى خوب داده ، اميدوار گردانيد ، روز ديگر مجمعى ساخت و در اين روز قاعدهء تهديد را تمهيد نموده ، اهل كوفه را بترسانيد ، اما چون مسلم بن عقيل از آمدن پسر زياد خبر يافت ، خوفى عظيم بر دل او مستولى گشته ، به شب از سراى مختار برون آمد و به خانهء هانى بن عروه رفت و گفت : اى هانى . من در اين شهر غريبم و تو مردم كوفه را مىدانى پناه به تو آوردهام تا مرا حمايت كرده و از شرّ دشمن نگاه دارى ، هانى قبول فرمود ، و حجرهاى در حرم خود براى وى مرتّب داشت و گفت به سعادت درآى و به سلامت قرار گير .