خزانهء بلا بر من بگشائى و چهرهء محنتهاى گوناگون به من بنمائى و خلعت اندوه در من پوشانى و جرعهء غم و ملال به من نوشانى ، بلاها را بر من مضاعف گردانى و تحفهء رنج و كلال در هر دم و در هر قدم به من رسانى و دلم را كوى ميدان بليّت سازى و به چوگان قهر به هر طرف كه خواهى اندازى و چون مرا هدف تير محن و نشانه سهام ألم و حزن ساخته باشى ، به من نظرى فرمائى . اگر دلم ذرّهاى از دوستى تو عدول كرده باشد حكم كن كه حسين حلّاج مرتدّ طريقت است و در دعوى خود دروغ گفته به خدائى تو كه اگر به مقراض رياضت ذرّه ذرّه اجزاى وجودم قطع كنند جز در ازدياد محبّت تو نخواهد كوشيد و جز كوس محبّت بر سر كوى تمنّا فرو نخواهد كوفت .
آنجا كه منتهاى كمال ارادت است * هر چند جور بيش ، محبّت زيادتست
« ضرب الحبيب زبيب » شربت جفاى دوست بسى شيرين باشد .
و در روح الأرواح آورده كه عزيزى به عيادت درويشى رفت او را ديد به انواع بلاها مبتلا و به اصناف محن ممتحن ، بر سبيل تسليه گفت : اى درويش در دعوى دوستى صادق نيست هر كه بر بلاى دوست صبر نكند ، درويش گفت : اى عزيز غلط كردهاى در محبّت صادق نيست هر كه از بلاى دوست لذت نيابد آرى عاشق آن است كه اگر در هر نفسى هزار بلاى گوناگون به او متوجّه شود هر زمان شور عشق و ذوق و وجد ، در دل او زيادت گردد .
هر بلا كز دوست آيد راحتست * و آن بلا را بر دلم صد منّتست
اى بلاهاى تو آرام دلم * حاصل از درد تو شد كام دلم
درد عشقت را خريدارم به جان * منّت از درد تو مىدارم به جان
جانم از درد و غمت شادان شود * وز بلايت سينه آبادان شود
درد باشد چارهء درمان ما * درد مىبخشد سر و سامان ما
درد كان در عشق آن جانان بود * درد نبود مايهء درمان بود
غرض از اين تشبيب ايراد شمهاى از بلاكشى اهل بيت رسالتست ، و ذكر مظلومى و محرومى و رنجورى و مهجورى ايشان .