كه حسين در فكر تست . و اسماء خود ترسيده بود و از عمل خويش پشيمان گرديده ، امّا پشيمانى سود نمىداشت فى الحال بگريخت و پناه به خانهء مروان برد و مروان او را با دو غلام و سه كنيزك به شام پيش معاويه فرستاد ، و نامهاى نوشت كه البته البته اين را پنهان كنيد و زنهار كه او را جائى فرستيد كه كسى نبيند و نداند ، كه اگر رمزى از آن قضيه فاش گردد فتنهء خفتهء ديگر باره بيدار شود و شمشيرهاى در نيام آرميده از غلاف بيرون آيد پس فكر آن بايد كرد كه اسماء راز را آشكارا نكند و سر پنهانى ما را برملا نيفكند ، اما چون نامه و اسماء به دمشق رسيد و خبر تعزيت امام پيش از آن رسيده بود ، والى شام فرمود : تا دكّانها در بستند ، و درهاى دروازهء شهر را سياه كردند و خود با همهء اعيان و اعاظم ولايت سياه پوشيد ، و سه شبانه روز تعزيت بزرگانه بداشت . پس از آن اسماء را طلبيد و از كيفيت حال باؤپرسيد ، اسماء در ايستاد و هر چه كرده بود از اوّل زهر در طعام كردن تا آخر الماس در آب افكندن به تفصيل بازگفت ، و تقرير كرد كه او را به جهت خوشنودى تو و به محبّت يزيد چگونه به كشتم ، و خشم خدا و رسول و عذاب دوزخ اختيار كردم ، حاكم دمشق گفت : لعنت خداى بر تو باد ! از خدا شرم نداشتى و از غضب رسول وى نينديشيدى و بر گيسوى تافتهء بافتهء مشگبار عنبر نثار ، او رحم نكردى ؟
از رخسارهء چون ماه وى و از روى سياه و حال تباه خود ياد نياوردى ؟ تو چه لايق مصاحبت يزيد باشى ؟ تو كه با جگرگوشه رسول « صلى اللّه عليه و آله » اين نوع معامله كردى ، معلومست كه با يزيد چهها كنى ؟
جز جور و جفا نيايد از تو * جز فعل خطا نيايد از تو
از تو طلب وفا محالست * البتّه وفا نيايد از تو
آن بىدولت بخت برگشته و آن سياه روزگار سرگشته ، ساعتى سر در پيش افكند . و از روزگار مصاحبت و مجالست امام حسن برانديشيد . و خلق و لطف و حلم و كرم و ملايمت و حسن معاشرت او ياد آورده ، زار زار بناليد و بگريه درآمده تأسّف خوردن آغاز نهاد . والى شام گفت اكنون كه خود را به دوزخ افكندى و خدا و رسول را بيازردى گريه مىكنى . چندانكه چشمت نابينا گردد ! راوى گويد : كه آن بدبخت سه شبانه روز