آب به دو رسيده بود به جوش آمده شاخ شاخ بترقّيد .
زهر بلا اگر چه چشيدند اوليا * امّا بدين مثابه كسى زهر كى چشيد
آنگاه امام را شكم مبارك درد گرفت و بر زمين مىغلطيد و فرياد مىكرد ، تا آفتاب برآمد ، قى بر وى غلبه كرد و طشتى در پيش وى نهادند و پاره پاره جگر و احشاء از حلق مباركش برمىآمد و در آن طشت مىافتاد ، تا هفتاد پاره جگر از حلق آن حضرت برون آمد و به قولى صد و هفتاد پاره در طشت افتاد ، چنان كه ابن حسام فرموده .
كه ريخت سوزش الماس ريزه در قدحش * كه زهر گشت از آن آب خوشگوار حسن
در اندرون صد و هفتاد پاره شد جگرش * همه ز راه گلو ريخت در كنار حسن
به رنگ گونهء الماس شد زمرّدفام * مفرّح لب ياقوت آبدار حسن
جگر بسوخت شفق را چو لاله ز آتش دل * ز حسرت جگر خسته فكار حسن
لبش كه مايهء ترياك بود شد پرزهر * فغان ز تلخى شهد شكر نثار حسن
ستاره خون بچكاند ز چشم اگر بيند * جراحت جگر و چشم اشك بار حسن
به باغ عترت پيغمبر از خزان ستم * به ريخت لاله و نسرين ز نوبهار حسن
بنفشه بين سر حسرت نهاده بر زانو * ز موى غاليه بوى بنفشهوار حسن
اما چون آفتاب بلند شد رنگ مبارك امام حسن سبز گشت ، پرسيد كه روى من به چه رنگ برآمده است ؟ گفتند به سبزى ميل كرده ، امام حسن روى به امام حسين كرد و گفت : اى برادر حديث معراج ظاهر شد ، امام حسين گفت آرى و دست در گردن برادر كرد و روى به روى او نهاد و هر دو برادر به گريه درآمدند و خروش از حاضران برآمد ، گفتند : « يا بن رسول اللّه » ما را از حديث معراج خبر ده ، امام حسن فرمود كه : جدّ ما ( صلى اللّه عليه و آله ) ما را خبر داد ، كه شب معراج كه مرا به روضات الجنّات درآوردند و منازل و درجات هر كس را از اهل ايمان به من نمودند ، دو كوشك ديدم پهلوى يكديگر به يك اندازه در يك قانون يكى از زمرّد سبز كه شعاع آن چشم مرا خيره مىكرد و يكى ديگر از ياقوت سرخ كه صفاى آن چون شعاع آفتاب جهان تاب لامع و ساطع مىنمود ، من از رضوان پرسيدم كه اين كوشكها از آن كيست ؟ گفت : يكى از آن