تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
كشيد و ياران در طلب آن نابينا بودند و او جائى پنهان شده بود تا چهارده روز بگذشت و صبح پانزدهم بيرون آمده به راه دمشق مىرفت ، از قضا عباس على بن در آن محل متوجّه خانهء سعد موصلى بود ، ديد كه آن كور همان عصا در دست گرفته مىرود چون چشم عبّاس به وى افتاد از خشم بلرزه درآمد و عصا را از دست وى بستد و بر سر و روى وى مىزد ، تا پاره پاره گشت پس غلامان را فرمود ، تا سرش از تن بازبريدند و آوازهء قتل آن شقى در موصل افتاد و سعد با برادرزادهء خود مختار بيامدند و مقدارى هيزم بياوردند و آن كور دل بدبخت را بسوختند و امام باز متوجّه مدينه شد . و روايتى آن است كه به شام رفت و با والى آنجا سخنان گفت و بر وى حجّتها ثابت كرده بازگشت و به مدينه آمد و همچنان رنجور بود و به خانهء اسماء آمد و شد نمىكرد . و ديگر باره ايسونيه مقدارى الماس سوده و عقدى جواهر از پيش مروان به نزد اسماء آورد و آتش او را تيزتر گردانيد و گفت يزيد از غم تو رنجور است و پيغام فرستاده كه نواير آرزومندى بر وجهى اشتعال يافته ، كه جز به زلال وصال منطفى نشود و موادّ شوق به نوعى به هيجان آمده كه جز به شربت ملاقات تسكين نيابد .
شبها كه درد هجر تو اى ماه مىكشم * تا روز گريه مىكنم و آه مىكشم
زودتر مهم خود بساز و از كار حسن بازپرداز تا نسيم راحت از گلشن عشرت در وزيدن آيد ، و صبح مراد از افق آرزو ، دميدن گيرد و دولت ملاقات و سعادت مقالات دست دهد .
ادراك وصال تو كه مطلوب من است * بر وفق مراد دل ، محصّل گردد
اى اسماء جهد كن ، تا از اين الماس مقدارى در آب يا گلاب به وى دهى ، كه بىشك از دغدغهء او بازرهى ، اسماء چون درج جواهر ديد و آن كلمات مهرانگيز شوق‌آميز شنيد در كار خود فريفته‌تر گشت ، به تدبير قتل آن امير كبير مشغول گرديد اما هر چند مىكوشيد و حيله مىانديشيد فرصت نمىيافت و مجال نمىديد ، زيرا كه به جهت وى منظرى ساخته بودند كه شب و روز در آنجا بودى ، تا يك بار شب آدينه ، بيست و هشتم صفر قدرى الماس برگرفته ، روى بدان منظر نهاد و با خود گفت ، اگر كسى مرا بيند و