تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
فرمودى كردم ، پس رسول اللّه ( صلى اللّه عليه و آله ) فرمود كه : اى حسن وى را آب ده ، امام حسن مرا آب داد و كاسه از دست مبارك وى گرفتم و نمىدانم كه خوردم يا نه ، بعد از آن از خواب بيدار شدم بسيار ترسناك پس وضو ساختم و به نماز مشغول گشتم تا آن زمان كه صبح به دميد ناگاه آواز مردم برآمد كه فلان كس را در جامهء خواب وى كشته‌اند ، و در آن حال گماشتگان حاكم آمدند و همسايگان بىگناه را گرفتند ، من با خود گفتم سبحان اللّه اين خوابى است كه من ديده‌ام و خداى تعالى آن را راست گردانيد ، پس برخاستم و نزد حاكم رفتم و گفتم اين كارى است كه من كرده‌ام و مردم از اين بىگناهند . حاكم گفت : واى بر تو اين چيست كه مىگوئى ؟ گفتم : اين خوابى است كه من ديده‌ام و حقّ سبحانه آن را راست گردانيده و خواب را با وى حكايت كردم گفت : « قم جزاك اللّه خيرا ابر خيز » و برو كه تو بىگناهى و قوم نيز بىگناهند ، و الحق حاكم راست مىگفت ، كه گناه آن ناكس بود كه ابن عمّ و داماد مصطفى را ناسزا مىگفت .
ناسزا هر كه گفت و هر كه شنيد * بسزا و جزاى خويش رسيد
و هم در شواهد از حسين بن على بن الحسين ( عليهم التحية و الرضوان ) آورده كه وى فرمود كه : « ابراهيم بن هشام المخزومى و الى مدينه بود و هر روز جمعه ، را به نزديك منبر جمع مىكرد و خود به منبر برآمده زبان به سبّ امير المؤمنين على ( ع ) ميگشاد و ناسزا مىگفت در يكى از جمعه‌ها آن مقام از مردم پر برآمده بود ، من در پهلوى منبر افتادم و در خواب شدم ديدم كه قبر مبارك حضرت رسول ( صلى اللّه عليه و آله ) به شكافت ، و از آنجا مردى بيرون آمد جامهء سفيد پوشيده مرا گفت : اى ابو عبد اللّه تو را اندوهگين نمىسازد آنچه اين شخص مىگويد : گفتم بلى يا رسول اللّه گفت چشمان خود بگشا و ببين كه خداى تعالى با وى چه مىكند ؟ چون چشم گشادم وى مذمّت مرتضى على مىكرد از بالاى منبر بيفتاد و هلاك شد .
ناكسى كز جام بغض مرتضى يك جرعه خورد * دست ساقىّ فنا زهر هلاكش مىدهد
حال او امروز از اين نوعست و فردا روز حشر * من نمىدانم كه از خشم الهى چون رهد ؟
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 194 | ملا حسين كاشفى سبزوارى