ذو العشيره واقع شد پيغمبر ، مرتضى على را به ابو تراب كنيت نهاد و عمّار بن ياسر ( رضى اللّه عنه ) گويد : در غزوهء ذو العشيره من و على در پاى درخت خرمائى به خواب رفته بوديم در زمين ريگستان حضرت به بالين ما درآمد ما را بيدار كرد و به على گفت :
قم يا أبا تراب ! بعد از آن فرمود : كه اى على تو را خبر دهم كه بدبختترين مردمان كيست ؟
على گفت آرى يا رسول اللّه ، فرمود : كه بدبختترين مردمان دو كسند : يكى آنكه ناقهء صالح پيغمبر را پى كرد و يكى آنكه روى و محاسن تو را به خون رنگين كند اين مىگفت و دست حقپرست را بر سر و روى وى مىكشيد .
و كنيت ديگر مر آن حضرت را ابو الريحانتين است . در مناقب ابن مردويه از جابر انصارى نقل مىكند كه گفت : شنيدم از حضرت رسالت ( صلى اللّه عليه و آله ) به سه روز پيش از وفات كه على را گفت : يا ابا الريحانتين وصيّت مىكنم تو را به نگاهداشت دو ريحانهء من ( و مراد حسن و حسين بودهاند ) به درستى كه نزديك شد كه دور كن تو در هم شكنند و از جا بروند ، چون حضرت رسول ( صلى اللّه عليه و آله ) وفات كرد امير فرمود هذا الركن الأوّل يك ركن اين بود كه بر جاى نماند ، و بعد از وفات فاطمه گفت :
هذا الركن الثانى اين ركن دوّم بود كه در هم شكست .
در اخبار آمده است كه مرتضى على فرمود كه : « من محنت بسيار ديدم و مشقّت بيشمار كشيدم امّا سختترين بلاهاى من سه بود :
يكى : وفات حضرت سيّد كاينات ( عليه افضل الصلوات ) كه هادى راه و پشت و پناه من بود چون آن حضرت درگذشت دل من بر آتش حيرت بريان شد و ديدهام از غايت حسرت گريان گشت و زبان حال من بدين مقال تكلّم نمود .
اى همنفسان آه كه بىيار بماندم * در دست غم هجر گرفتار بماندم
آن بحر رسالت چو شد از ديدهء من دور * من با صدف چشم گهربار بماندم
دوّم : وفات حليلهء جليلهء من ، يعنى فاطمه كه سلوت دل پرغم ، و روشنى ديدهء پرنم و مونس روزگار وفادار و غمگسار من بود و به فوت وى جراحت مصيبت مصطفوى تازه شد و دست فراق داغى ديگر بر بالاى آن داغ نهاد .