اجابت رسيد ، و ابو طالب كه به سفر يمن رفته بود به زيارت وى توجّه نمود ، مثرم چون وى را ديد تعظيم كرد و به پرسيد ، و در پهلوى خود نشاند ، آنگه استفسار كرد كه تو كيستى و از كجائى ؟ گفت من مردىام از تهامه ، گفت : از كدام تهامه ؟ گفت : از مكّه ، ديگر پرسيد از كدام قبيله ؟ گفت : از بنى هاشم زاهد ، ديگر باره برخاست و سر و روى ابو طالب به بوسيد ، و گفت : الحمد للّه كه حقّ سبحانه دعاى من رد نكرد و مرا مرگ نداد تا يكى از مجاوران حرم شريف خود را به من نمود ، پس گفت نام تو چيست ؟ گفت :
ابو طالب ، گفت : نام پدرت چه بوده است ؟ گفت : عبد المطلّب ، زاهد گفت : چنين خواندهام كه عبد المطلب را دو نبيره باشد يكى نبىّ خدا و پدر او عبد اللّه باشد و ديگرى ولىّ خدا پدر او ابو طالب بود ، و چون نبىّ خدا سىساله شود ولىّ خدا متولد گردد ، اى ابو طالب آن نبى به وجود آمده است ؟ گفت : آرى محمّد ( ص ) متولّد شده ، و بيست و نه سال از عمر وى گذشته ، گفت : اى ابو طالب بشارت باد تو را كه امسال فرزندى از صلب تو بيرون آيد كه امام متّقيان و پيشواى مؤمنان باشد . اى ابو طالب چون به مكّه بازرسى برادر زاده خود را بگوى كه مثرم تو را نيازى بسيار مىرساند ، و گواهى مىدهد كه خداى يكى است و به جز از وى خدائى نيست تو كه محمّدى رسول اوئى ، به حق ، و چون پسرت متولّد گردد او را هم سلام من برسان و بگو : آن پير كه دوست و هوادار تو بود چنين گفته است : كه تو وصىّ پيغمبرى ، به آن حضرت نبوّت تمام گردد و به تو ولايت آشكار شود و او خاتم نبوّت باشد ، و تو فاتح ولايت . ابو طالب گفت : اى شيخ ! من حقيقت آنچه تو مىگوئى به چه دريابم مگر برهان روشن و دليل هويدا به من نمائى ؟ مثرم گفت : چه خواهى تا از خداى در خواهم كه اجابت فرمايد ، و تو را در همين موضع راستى سخن من روى نمايد .
ابو طالب نگاه كرد درختى انار بود بر در آن غار خشك شده ، گفت : خواهم كه مرا از اين درخت خشك انار تازه دهى ، زاهد دست به دعا برداشت و گفت : الهى اگر آنچه از سرّ نبى و ولى تو گفتم راست گفتم ، ما را از اين درخت انار ده ، فى الحال به قدرت حضرت ذو الجلال آن درخت سبز شد ، و برگ پديد آورد و گلنار بر او پيدا شد و دو انار
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص١٨٦