مثقالست ، بيست مثقال كه بخش من است مرا بدان حنوط ساز و باقى كه از آن عليست مضبوط ساز اسماء به موجب فرموده عمل كرد ديگر باره فاطمه فرمود كه اى اسماء بيرون رو و مرا تنها بگذار تا اندك زمانى با خداى خود راز گويم و اميدى كه در دل دارم با قاضى الحاجات بازگويم اسماء بيرون آمد و ساعتى انتظار برد آواز گريهء فاطمه شنيد به خانه درآمد ديد كه فاطمه مىگريد و با حق سبحانه مناجات مىكند اسماء گويد گوش فرا داشتم مىگفت خداوندا ! به حرمت پدرم مصطفى و به شوقى كه به ديدار من دارد و به درد دل على مرتضى كه در مفارقت من مىنالد و مىزارد و به سوز دل حسن و حسين كه در مصيبت من خواهند داشت و به فزع دختران نارسيدهء من كه در ماتم من هيچ دقيقه باقى نخواهند گذاشت كه بر گناهكاران أمّت پدرم رحمت كن و از سر گناه عاصيان بيچاره درگذر ! در اين محلّ گريه بر اسماء غلبه كرد فاطمه بازنگريست اسماء را ديد گفت تو را نگفتم كه مرا تنها بگذارى برو بيرون و منتظر باش و بعد از يك ساعت مرا بخوان اگر اجابت كردم فبها و إلّا بدان كه من نزد پروردگار خود رفتم و به پدر بزرگوار خود ملحق گشتم پس اسماء از خانه بيرون آمده زمانى انتظار برد آنگاه آواز داد كه يا قرّة عين الرسول ! هيچ جواب نيامد ديگر باره گفت يا سيّدة النساء يا ابنة المصطفى نداى اجابت نشنيد درآمد و جامه از روى مباركش دركشيد ديد كه حجرهء عنا و كلبه فنا به حجلهء بقا و روضه فردوس لقا انتقال كرده و وجه توجّه از اين مضيق با وحشت و كلال به نزهتآباد قرب و وصال آورده اسماء از پاى درافتاده و روى بر كف پاى مباركش نهاده مىگفت اى بتول عذرا ! چون به روضه پدرت رسى از من سلام و نياز برسان در اين محل حسن و حسين از در درآمدند و گفتند اى اسماء مادر ما چونست ؟ اسماء را تحمّل نماند دست كرده و مقنعه از سر كشيد شاهزادگان از صورت حال ، وقوف يافتند گريان گريان روى به مسجد نهادند مرتضى على با أشراف صحابه آنجا بود چون آواز گريهء سبطين به گوش آن حضرت رسيد دانست كه بر فوت مادر مىگريند مرتضى على به هوش شد صحابه حيران شده بيامدند و آب به روى مبارك امير افشاندند تا به هوش آمد و پيش حسن و حسين بازآمدند كه اى مخدومزادگان شما را
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 183
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص١٨٣