مىگوئى ؟ فاطمه فرمود كه حكم مر خداى و رسول او راست من بنده فرمانبرم و از حكم تو سرپيچيدن نمىتوانم .
مرا تو جان عزيزى ، و شاه محترمى * به هر چه حكم كنى بر وجود من حكمى
اى پدر ! به فرمان تو به مجلس و محفل ايشان مىروم اما متحيّرم كه كدام جامه بپوشم ؟ و به چه لباس گردم ؟ ايشان جامههاى زيبا پوشيده باشند و خود را به البسهء قيمتى آراسته مبادا كه چون مرا با جامهء خلقان و چادر كهنه بينند طعنه و طنز پيش آرند و به استهزاء و افسوس در من نگرند زن عتبه و دختر شيبه و خواهر ابو جهل با رعنايان فضول پيشه ، و بىادبان كج انديشه آنجا حاضرند اى پدر تو لاف و گزاف دختران عرب را نيكوشناسى حمّالة الحطب كه خار در راه تو مىاندازد و هند زن ابو سفيان كه جز غيبت شما به هيچ كار ديگر نمىپردازد در آن مجلسند اى پدر بر ضمير منير شما روشنست كه اينها همه به آستين آستانهء خانه مادرم خديجه مىرفتهاند ، و به رسم ملازمت هر روز دائم به دائم به در خانهء او مىرفته امروز جمله با ديباى رومى و خز مصرى و برد يمنى و حلّهء عراقى نشسته باشند و زيورهاى به تكلّف بر بسته تاجهاى مكلّل به جواهر بر سر نهاده بر بالشهاى زربفت تكيه زده من با چادرى كه چند جا از ليف خرما بند بر نهادهام و با پشمينهاى كه چندين جا رقعه بر آستين و گريبان او دوختهام بدان مجلس درآيم ؟ چون مرا ببينند نگويند كه اين دختر را چه افتاده است عقد مادرش كه در روز عقد در گردن داشت خراج مملكتى بود اكنون دختر جامه پلاس مىپوشد ، سبب چيست ؟ ، اى پدر بزرگوار ايشان را ديدهء معنى گشاده نيست كه دانند درختى كه از بوستان نبوّت رسته است و نهالى كه از جويبار رسالت سر بالا كرده به جامهء ديبا و زيور زيبا بلكه به تمامى متاع غرور دنيا ، فريفته و شيفته نشود ايشان همه نظر بر صورت دارند و ديدهء بصيرت به جانب معنى نمىگمارند .
وه كه آن صورتپرست از حال ما آگاه نيست * آرى ، آرى اهل صورت را ، به معنى راه نيست
اى پدر چه بودى ؟ كه مادرم خديجه بودى تا ايشان را اين داعيه پيدا نشدى و اين خيال از خاطر سر برنزدى اكنون او به جوار رحمت حق پيوسته و من در خزان فراقش