تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
سراى ماتمست در سراى ماتم تماشاى عروسى عجب مىنمايد اين زمان كه حكم خداوند در رسيد توقّف را مجال نماند پس حضرت بتول عذرا مقنعه فقر بر سر افكند و چادر عصمت پوشيده از خانه پدر چون خورشيد انور تنها بىخادمه و حاجبه ، روان شد .
چه غم خورشيدتابان را اگر تنها رود در ره * چه غم سرو خرامان را اگر يكتا برون آيد
آورده‌اند كه : « حضرت عزّت به حفظ عصمت دامن خلقان او را از نظر خلقان پوشيده مىداشت دختران قريش همه چشم نهاده و خاتونهاى عرب مجموع گوش گشاده كه همين ساعت دختر محمّد ( ص ) درآيد با خرقهء كهنه و مقنعه پشمينه چون حلى و حلل ما بيند و لباس و پيرايه ما به نظر وى درآيد هرآينه از رشك آن آب اندوه از ديدهء وى روان شود و از حسرت آتش غم در دلش علم زند ايشان در اين انديشه بودند كه آواز برآمد كه اينك فاطمه درآمد همين كه زهرا قدم در آستانه خانه نهاد چهار ديوار خانه از شعشعهء جمالش ، چون چشمه خورشيد روشن و درخشنده گشت فاطمه نه به رسم جاهليّت بلكه طريق اسلام بر اهل مجلس ، سلام كرد
كردى سلام و ذوق سلامت به دل رسيد * وين خانه از سلام تو دار السّلام شد
حاضران آن محفل را از حيرت محال جواب نبود امّا ديدند كه دختر خير البشر خرامان خرامان مىآيد دامن حلّه‌اى كه چشم روزگار چنان جامه نديده در پا مىكشيد و تاجى مرصّع به در شاهوار و ياقوت آبدار و لعل درخشنده و فيروزه رخشنده و زمرّد تابنده كه ديده از مشاهدهء جواهر آن خيره مىشد بر سر و دست‌برنجين از زرى كه كسى در كان دنيا چنان زر خالص نديده و دست تصرّف هيچ زرگر بدان نرسيده در دست رشته‌هاى مرواريد از اطراف جامه‌اش درآويخته زيبائى حلّه و حليهء او آب روى همهء پيرايه‌ها ريخته حوران بهشت و كنيزكان پاكيزه سرشت در خدمتش روان شده يكى شقّهء چادر مطهّرش به دست ادب برداشته تا از غبار زمين آلوده نگردد يكى دامن مقنعهء پاكيزه‌اش به طريق احترام برگرفته تا گرد بر او ننشيند ديگرى مروحه صفا ، در دست گرفته او را باد ميزد يكى مجمرهء عود در پيش آورده تا رايحهء آن مشام عالميان را معطّر سازد يكى جهت دفع چشم زخم أعداء سپند مىسوخت ديگرى براى سلامت حال دوستانش ، دعا مىكرد بدين
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 162 | ملا حسين كاشفى سبزوارى