عظمت و دبدبه و رايت و كوكبه فاطمه بدان خانه درآمد و زبان زنان بدين كلمات مترنّم شد .
تو از هر در كه بازآئى بدين خوبى و رعنائى * درى باشد كه از رحمت به روى خلق بگشائى
به زيورها بيارايند وقتى خوبرويان را * تو سيمين تن چنان خوبى كه زيورها بيارائى
ملامتگوى بىحاصل ترنج از دست نشناسد * در آن ساعت كه چون يوسف جمال از پرده بنمائى
چشم خواتين عرب كه بر آن گوهر صدف خلق و ادب افتاده ديدهء ايشان خيره و آئينهء عقل و فهمشان تيره گشت از جاى خود برجسته مىگفتند : آيا اين دختر كدام سلطانست ؟ و حرم محترم كدام خاقان ؟
اين كيست ؟ اين كيست اين در حلقه ناگاه آمده * اين نور اللّه است اين از نزد اللّه آمده
اين بخت و دولت را نگر اين لطف و رحمت را نگر * در حارهء بداختران با روى چون ماه آمده
اين كدام خاتون است كه نور چهرهء او بر آفتاب و ماه غلبه مىكند و اين جامهها از كجاست كه در خزاين ملوك عرب چنين لباس نباشد مگر اين جامهها را چرب دستان مصر و اسكندريّه بافتهاند و پود و تارش را هنرمندان روم و رنگ تافته ؟ ايشان ندانسته كه آن البسه از جامه خانهء غيب بوده يا جامههاى فاطمه در نظر ايشان اطلس و ديبا نموده چون دانستند كه فاطمه است لرزه بر اعضاى ايشان افتاده پيشگاه سرير با فاطمه گذاشتند و هر يك در گوشهاى سر خجالت و انفعال در پيش انداختند .
هر نازنين كه بر مه و خور ، حسن مىفروخت * چون تو درآمدى پى كار ديگر گرفت
جمع كافران كه مدد توفيق از ايشان منقطع شده بود از آن مجلس فرار نموده آن صورت را بر سحر حضرت رسالت ( صلى اللّه عليه و آله ) حمل كردند و جماعت ديگر