تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
دو شمشير حرب‌كننده در ميدان ، و به دو نيزه طعنه‌زننده مر اهل انكار و عدوان ، و به دو قبله با مصطفى نماز أدا كرده و شب غار جان خود را براى سيّد إنس و جان فدا كرده و جبرئيل به جوانمردى او از آسمان ندا كرده خدايش على نام كرده و رسول در تعظيمش اهتمام كرده سيّد غالب ، محور فلك مواهب ، ابن أبي طالب عليه السلام . صالح گفت پدرت را هم دانستم جدّت كيست ؟ گفت دريست از صدف شرف خليل ، و ميوه‌ايست از درخت بخت اسماعيل ، نوريست فروزان از قنديل تبجيل آويخته ، از ذروهء عرش ملك جليل در مكّه نماز خفتن گذارده در مسجد اقصى سنّت أدا كرده در زير عرش مجيدش بگذرانيده به مقام قاب‌قوسينش رسانيده رسول ثقلين امام عالمين سيد كونين و نظام دارين ، مقتداى حرمين ، پيشواى اهل مشرقين و مغربين ، جدّ سبطين سندين حسن منم و برادرم حسين حضرت اين مناقب را اداء مىنمود و صيقل كلامش غبار كفر از آئينه دل صالح ميزدود و آب ندامت از ديده‌ها مىباريد و به ديدهء حيرت در روى حسن مىنگريد و مىگفت .
اى آفتاب عالم جان ، نور روى تو * صد دل اسير سلسلهء مشكبوى تو
كردى سخن أدا و صدف‌وار گوش من * پر درّ شاهوار شد ، از گفت و گوى تو
پس گفت اى جگرگوشه رسول خدا و اى نور ديدهء على مرتضى و اى سرور دل فاطمه زهرا ، پيش از آنكه برادرت را به تو تسليم كنم مهر مهر جدّ بزرگوار خود به رنگين دل من عرض فرماى تا احكام اسلام را گردن نهم و منقاد فرمان قرآن شوم حسن اسلام برو عرض كرد و صالح از روى اخلاص مسلمان شد و به خانه درون رفته دست حسين عليه السّلام گرفته بيرون آورد و به دست حسن عليه السلام داد و طبقى زر سرخ و سفيد بر سر ايشان نثار كرد و حسن دست برادر را گرفته به خانه بازآمدند و فاطمه عليها السلام را دل مبارك آرام گرفت .
رخ نمودى و دلم را فرحى روى نمود * آمدى وز قدمت جان به تنم بازآمد
روز ديگر صالح با هفتاد تن از قوم خود مسلمان شده به در خانه فاطمه آمد و آواز شهادت بركشيد و محاسن سفيد خود را در آستانه خانه زهرا فاطمه مىناليد به سوز سينه