كرد كه اى جان مادر برخيز و طلب برادر كن كه دل مجروح من در فراق او مىسوزد و هر دم شعلهء اندوه در كانون سينهء بىكينهء من برمىافروزد حسن برخاست و از مدينه بيرون آمده گرد خرماستانها مىگشت و مىگفت يا حسين بن على يا قرّة عين النّبى اين أنت ؟ تو كجائى و چرا ديدار عزيز به برادر نمينمائى .
دل ما تمام بردى رخ خود نمىنمائى ؟ * به كجات جويم اى جان ز كه پرسمت كجائى ؟
حسن نعره ميزد و جواب نمىآمد ناگه آهوئى پيدا شد فى الحال بر زبان حسن جارى گشت كه « يا ظبى هل رايت أخى حسينا » اى آهو آيا برادرم حسين را ديدهاى ؟ آهو به فرمان حضرت اللّه و بركت و ميمنت محمد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله به سخن درآمد و گفت اى نور ديدهء پيغمبر و سرور سينه زهرا و حيدر « أخذه صالح بن رفعة اليهودى » او را صالح بن رفعه يهودى گرفته است « و أخفاه فى بيته » و در خانه خود پنهان كرده است اين گنج را در ويرانهء او جوى و اين جوهر را در خزانه او طلب كن حسن خرامان خرامان به در خانه صالح آمد و آواز داد صالح بيرون آمد حسن گفت اى صالح برادرم حسين را بيرون آور به من سپار و اگر نه مادرم را بگويم تا به يك يا رب سحرگاهى ، از حضرت الهى در خواهد تا جهودى بر روى زمين زنده نماند و پدرم را بگويم تا به زخم تيغ آبدار دمار از يهودان نابكار برآرد ، و از جدّم درخواست كنم تا تير دعا از جعبهء إخلاص بركشيده در كمان يقين پيوندد و به هدف قاب قوسين اندازد تا حق سبحانه و تعالى اجابت نموده تمامت يهود بيجان شوند صالح از آن گفت و گوى متحيّر شده و در آن جست و جوى متعجّب مانده گفت : اى پسر ! مادر تو كيست ؟ گفت مادرم زهرهء زهرا و روضهء خضراء و صفوة خانوادهء رسالت ، واسطه قلادهء عزّت و جلالت ، درّهء صدف عصمت ، غرهء چهرهء علم و حكمت ، نقطه دائرهء مناقب و مفاخر ، لمعه ناصيه محامد و مآثر ، وجود مباركش از سيب بهشت سرشته و در قباله او آزادى عاصيان نوشته مادر سادات ، مجمع سعادات خشم بر هم نهاده از بهر او اهل عرصات بتول عذرا فاطمه زهرا سلام اللّه عليها .
صالح گفت مادرت را دانستم پدرت كيست ؟ گفت پدرم شير يزدان و شاه مردان و به