عيشش به طيش بازبسته ، راحتش باز حمت همخانه ، محبّتش با محنت در يك كاشانه ، قربتش با كربت آميخته ، و مسرّتش با مضرّت درآويخته ، نوش لطفش با نيش قهر است ، و اثر ترياقش با ضرر زهر ، وفاقش به انفاق هم وثاقست ، و تلاقش را با افتراق اتّفاق ، عشرتش بىعسرت وجود نگيرد ، و فرحش بىترح وقوع نپذيرد .
جهان را هر گلى بر نوك خاريست * خزانى از پى هر نوبهاريست
وصال غنچه ، بىخار جفا نيست * چراغ لاله ، بىباد فنا نيست
جهان گر گنج دارد مار با اوست * و گر خرما نمايد خار با اوست
گر از وى لطف جوئى ، قهر يا بى * و گر ترياق خواهى ، زهر يا بى
نه سروى در چمن بينم نه شمشاد * كه آن از ارّهء دهرست آزاد
كدام سرو سهى در چمن دهر بالا كشيد كه به أرّهء فوات سرو شاخش را بر خاك هلاك نينداختند ؟ و كدام نهال تازه در گلشن حيات نشو و نما يافت كه به تيشهء ممات بيخ آن را منقطع نساختند ؟
كدامين سرو را داد او بلندى * كه بازش خم نكرد از دردمندى
هر كه از دروازهء عدم ، قدم در فضاى صحراى وجود نهاد ، بىشبهه او از رخنهء فنا بيرون بايد رفت ، و هر كه رخت آمال و امانى ، به كشور زندگانى كشيد بالضّروره متاع جان بىبدل را به تمنّاچى اجل بايد سپرد .
آن كيست كه دل نهاد و فارغ بنشست * پنداشت كه مهلتى و تأخيرى هست
گو ميخ مزن كه خيمه مىبايد كند * گو بار منه ، كه رخت مىبايد بست
هر سحرگاه مناديان بارگاه قضا نداى دلگزاى كلّ مخلوق سيموت به گوش هوش عالميان فرو خوانند ، و هر صبحدم داعيان بارگاه قدر صداى مشقّت انتماى و كلّ مرزوق سيفوت به اسماع جهانيان رسانند يعنى هر آفريدهشدهاى زود باشد كه بميرد و هر روزى خورندهاى اندك زمانى را سمت فوت و فنا پذيرد پس اى خفتگان زمانه ! بيدار شويد كه مرگ در كمين است . و اى مستان شبانه هشيار گرديد كه رجوع به ربّ العالمين است اى مغرورشدگان به سرور ايّام زندگانى ، گوش به خود داريد كه هر كمالى را زوالى در عقبست ، اى