دروازهء مدينه بيرون آمد عايشه و صفيّه و امّ ايمن و جمعى ديگر از زنان اتّفاق نموده روى به كوه احد روان شدند راوى گويد كه فاطمه آهى مىزد كه هيچ احدى را تاب استماع آن نبود و نالهاى مىكرد كه هيچ كس ، طاقت شنيدن آن ، نداشت .
اين چه آه است كه تا اوج ثريّا برود * كوه اگر بشنود اين نالهام از جا برود
فاطمه هر دو قدم كه مىرفت مىافتاد نه قوّت راه رفتن و نه روى توقّف .
ناگاه زنى از بنى ذبيان برسيد و گفت اى دختر خير البشر به كجا مىروى ؟ گفت مىخواهم كه پيش پدرم روم اما قوّت رفتار ندارم ، زن گفت اى سيّدة النساء تو هم اينجا ساكن باش تا من بروم و براى تو خبرى بياورم كه اگر پدر بزرگوارت ترا بدين حالت بيند تحمّل نتواند كرد ، فاطمه در سايهء ديوارى قرار گرفت امّا دلش بىقرار بود حالت چنان غم و سوزش چنين الم ، محنت زدهاى داند كه به دست هجران عزيزى ، گرفتار شده باشد .
آن را كه غمى چون غم من نيست چه داند ؟ * كز دست غمش دل به چه سان مىگذراند ؟
پس فاطمه فرمود كه اى زن چون چشمت بر جمال جهانآراى پدرم افتد سلام و نياز من برسان و حال من بدينسان كه مشاهده مىكنى عرض ده به وقت فرصت بگو .
اى آفتاب من كه شدى غايب از نظر * آيا شب فراق ترا كى بود سحر
اى نور چشم عالم و چشم و چراغ دل * بگشاى چشم رحمت و بر حال من نگر
نالم چو نى ز غصّه و بادم بود به دست * سوزم چو شمع در غم و دودم رود به سر
آن زن به رفت و فاطمه قطرات عبرات بر رخسار مىباريد و به درد تمام مىگفت اى پدر مرا به غربت آوردى ؟ و داغ يتيمى بر جگرم نهادى اى دريغا مادرم خديجه زنده بودى تا درد بىكسى و يتيمىام را دوا كردى و زخم تنهائى و غريبى مرا مرهمى ترتيب نمودى اينجا فاطمه در ناله و از آن جانب زن ذبيانيّه روى به لشكرگاه نهاد مىدويد و هر كه را مىديد خبر سيّد عالم ( صلّى اللّه عليه و آله ) مىپرسيد و او را پدر و برادر و پسر هر سه در ملازمت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله به لشكر رفته بودند قضا را چون به لشكرگاه رسيد كشتهاى ديد افتاده چون نيك نگاه كرد برادرش بود شهيد شده و آنجا به خاك و خون آغشته ديده بر هم نهاد و به گذشت و با خود مىگفت حرام است بر من ديدن روى