كشتهاى برآمد و بر پشت افتاد و شكمش برهنه شد وحشى از كمينگاه زوبينى به سوى وى انداخت و بر عانهاش آمد كه از طرف ديگر بيرون شد حمزه برخاست و به سوى كمينگاه توجّه نمود تا به نگرد كه اين زخم كه زده است نتوانست رفتن و بر روى زمين افتاد و پيشانى مباركش بر زمين نهاده كلمهء شهادت بر زبان راند و جان سيّد الشهدا به عالم بالا رفت وحشى صبر كرد تا مردم از نزديك وى دور شدند بيامد و به حربهاى كه داشت شكم وى را به شكافت و جگرش بيرون آورد ، به نزديك هند برد كه اينك جگر حمزه قاتل پدرت . هند آن را فراستد و به دهان برده بخائيد پس بينداخت و پيرايه زيورى كه در گردن و دست و پاى داشت به وى بخشيد و گفت چون به مكّه رسم ده هزار دينار زر سرخت بدهم پس از وى پرسيد كه حمزه را كجا كشتى به من بنماى ؟ وحشى او را آورد تا به سر حمزه هند كارد بركشيد و گوش و بينى و بعضى ديگر از اعضاى وى ببريد و در رشتهء كشيده با خود ببرد آن بزرگوار را مثله كرده در ميان خاك و خون بگذاشت .
در خاك و خون فتاده روا كى بود تنى * كو در غزا به دشمن دين كارزار كرد
جانها فداى عمّ محمّد كه در أحد * جان را براى دين إلهى نثار كرد
آوردهاند : كه چون آوازه قتل حضرت پيغمبر ( صلى اللّه عليه و آله ) به مدينه رسيد هيچ زنى قرشيّه و هاشميّه نماند الّا كه مىگريستند و مخدّرات حجرات طهارت قصد احد كردند فاطمه بر در حجره ايستاده بود يكى از هزيمتيان لشكر مىگذشت فاطمه خواست كه با وى سخن گويد و حال پدر بزرگوار خود به پرسد باز شرم داشت و يكى از مردم محلّه از هزيمتى پرسيد كه خبر چيست گفت چه مىپرسى ؟
احوال درون خانه گفتن نتوان * خون بر در آستانه مىبين و مپرس
فاطمه را از مضمون اين خبر دود از سينهء مبارك برآمد و به دماغ رسيده سيل اشك از ديده روان شد در انديشهء دور و دراز افتاد كه ناگاه كسى ديگر به رسيد و گفت اى مسلمانان خداى مزد دهد شما را به شهادت پيغمبر شما ! فاطمه كه اين خبر استماع فرمود بىهوش شد جماعت زنان كه آنجا حاضر بودند آب بر روى مبارك وى زدند تا به هوش آمد و فرياد بركشيد كه يا أبتاه ! و يا حبيباه ! پس چادر عصمت بر سر افكنده از