تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
بن عامر نيز با وحشى گفت كه پدر من در بدر كشته شده و در لشكرى كه عزيمت محاربه با ايشان داريد سه كس را بيش كفو پدر خود نمىدانم محمد و على و حمزه اگر يكى از اين سه تن را مقتول سازى من تو را به شادى و آزادى برسانم وحشى جواب داد : كه من به قتل محمد قادر نيستم چه اصحاب در محافظت او يك جهتند و امّا حمزه به خداى كعبه كه اگر او را در خواب يابم از هيبت و سطوت او را بيدار نتوانم كرد اما چون على جوان نورسيده است و كارزار ناديده و به ميدان حرب كم رسيده شايد كه به راحتى ؟ توانم انداخت پس وحشى به شادى آزادى و به وعده هند و خيال تربيت دختر حارث عزم كشتن يكى از اين سه شير بيشه اسلام درست كرد و چون روز حرب به كمين‌گاه ترصّد درآمد تفحّص تمام به جاى آورد ديد كه سربازان مهاجر و جانبازان انصار ، در ملازمت سيّد اخيارند از آنجا نوميد شده به جست و جوى على درآمد ، ديد كه مبارز ميدان لا فتى و مبرّز ايوان هل أتى در حرب مهارتى تمام دارد و از جوانب و اطراف خود باخبر است دانست كه بر او دستى ندارد بازگشت و به جانب حمزه متوجّه شد ديد كه حمزه چون شير مست به ميان قوم درآمده صفوف قريش را بر هم مىزند و روايتى هست كه حمزه عليه السلام در آن روز به هر دستى شمشيرى داشت و به هر دو شمشير حرب كنان از دقايق كارزار چيزى فرو نمىگذاشت و به سطوت و شجاعت دستبردى مىنمود كه اگر سام نريمان زنده بودى به مشاهده او از پاى در افتادى و اگر رستم دستان ملاحظه پايدارى و درستكارى او نمودى ، بوسه بر نعل سمندش دادى .
سالها لعب نمايد فلك چوگان قدر * تا چنان شاهسوارى ، سوى ميدان آرد
از ره چستى و چالاكى اگر قصد كند * به دمى گوى فلك در خم چوگان آرد
اتّفاقا به سباع بن عبد العزّى رسيد و بىتعلّل او را به مقرّ سقر فرستاد و رجزگويان مبارز طلبيد از جماعت قريش هيچ كس در برابر او نيامد حمزه در غضب رفت و بىتحاشى خود را در ميان جمعى انداخت و به ضرب شمشير آبدار ايشان را متلاشى و متفرّق ساخت و كف بر لب آورده پرواى حفظ اطراف نداشت وحشى در كمينگاه نشسته فرصتى مىطلبيد كه ناگاه مركبش به سر درآمد و روايتى آن است كه پياده بود پايش به