از عمر احكام فراوانى پرسيده شد و او پاسخ نادرست بداد . پس على عليه السّلام سراغ او مىآمد و او به سخن على عليه السّلام باز مىگشت - چنان كه از او نقل شده است - از قبيل ساقط كردن حدّ از قدامه ، [ كه شرب خمر كرده بود و عمر خواست او را تازيانه بزند ، اما ] وقتى على عليه السّلام آيهء
« لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا ؛
بر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند گناهى در آنچه خوردهاند نيست » را براى عمر خواند ، [ عمر متحير ماند . ] پس على عليه السّلام گفت : « كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند حرامى را حلال نمىشمارند . » و فرمود او را بازگرداند و توبه دهد . پس اگر توبه كرد او را تازيانه بزن و گرنه او را بكش . پس او توبه كرد و عمر ندانست چه اندازه تازيانهاش زند . على او را فرمود كه هشتاد تازيانهاش بزند .
عمر دستور داده بود زن ديوانهاى را كه زنا كرده بود ، سنگسار كنند اما على عليه السّلام با استناد به اينكه « تكليف از شخص ديوانه برداشته شده تا زمانى كه عاقل شود » ، حكم او را ردّ كرد . آنگاه عمر گفت : اگر على نبود عمر هلاك مىشد .
زنى پس از گذشت شش ماه [ از ازدواجش ] فرزند به دنيا آورد . عمر دستور داد او را سنگسار كنند . على عليه السّلام به او گفت : كمترين زمان حمل شش ماه است ؛ به دليل سخن خداوند كه :
« وَ فِصالُهُ فِي عامَيْنِ » ؛
« 1 » و از شير باز گرفتنش در دو سال است » و
« حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً ؛
« 2 » بار برداشتن و از شير گرفتن او سى ماه است . »
عمر دستور داد زن باردار را [ كه زنا كرده بود ] سنگسار كنند . على عليه السّلام به او گفت :
اگر تو را بر آن زن راهى باشد بر آنچه در شكم دارد راهى نيست . پس عمر باز ايستاد . و ديگر رويدادهاى معروفى [ كه حاكى از لغزش عمر در اجراى احكام الهى است . ]
هامش
( 1 ) - لقمان / 14 .
( 2 ) - احقاف / 51 .