تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
كسى كه با تو صحبت دارد از دير عاقول . پس من به نزديك بختيشوع شدم و قصّه با وى بگفتم . گفت : حكما اتّفاق كرده‌اند كه بيشترين خون كه در تن مردم بود ، هفت من باشد و آنچه تو حكايت كردى اگر از چشمه بيرون شدى عجب بودى و از آن عجب اين شيرست كه بيرون آمده است . پس ساعتى تفكّر كرد و گفت : سه شبانه روز كتابها مطالعه مىكردم [ 154 - رو ] تا ذكر اين نوع فصد بيابم ، نيافتم . آنگه وى گفت : امروز در دين ترسايان هيچ كس نيست عالم‌تر به طب از راهبى كه به دير عاقول است . پس به دو نامه بنوشت و ماجرا در آنجا ياد كرد و نامه را به من داد ، پيش آن راهب فرستاد و من برفتم تا بدان دير آواز دادم . راهب بر بام آمد و گفت : تو كيستى ؟ گفتم : مصاحب بختيشوع . گفت : نامهء وى دارى ؟ گفتم : آرى . پس زنبيل فرو گذاشت و من نامه در آنجا نهادم . وى آن برداشت و برخواند و در ساعت فرود آمد و گفت : تو آن مرد را رگ بزدى ؟ گفتم : آرى . گفت : طوبى لك . پس بر استرى بر نشست و ما به سرّ من رأى آمديم و ثلثى از شب مانده بود ، گفتم : كدام دوست‌تر دارى ، سراى استادم يا سراى آن مرد ؟ گفت : سراى آن مرد . پس ما به در سراى وى شديم ، پيش از بانگ نماز نخستين . در بگشادند و خادمى سياه بيرون آمد و گفت : كدام است از شما راهب دير عاقول ؟ گفت : منم ، جانم فداى تو باد . گفت : فرود آى و خادم مرا گفت : هر دو استر نگاه دار و دست وى گرفت و هر دو در رفتند و من بايستادم تا كه روز بالا گرفت . آنگه راهب بيرون آمد ، جامهء رهبانيت انداخته و جامهء سفيد پوشيده و مسلمان شده ، مرا گفت : اكنون به [ 155 - پ ] سراى استادت برويم . پس برفتيم . چون بختيشوع وى را بديد ، پيش وى شتافت و گفت : چه چيز تو را از دين تو برگردانيد ؟ گفت : مسيح را يافتم ، بر دست وى مسلمان شدم . گفت : مسيح را از كجا يافتى ؟ گفت : اين مرد نظير اوست در آيات و براهين . آنگه به نزديك وى شد و ملازم او مىبود تا بمرد . معجزهء ديگر : روايت است از على بن زيد بن على بن حسين بن زيد كه گفت : روزى نزد ابى محمّد - عليه السّلام - شدم و نزديك وى بنشسته بودم به يادم آمد كه